بابام نخست وزیر مملکته
بغل دستی من که رنگ به صورتش نبود دوباره با شرم گفت: «ببخشید پدرم واقعا وقت نداشت اما امشب مجبورش میکنم برود برایم جلد کتاب بگیرد.» معلم داد کشید: «آخه چطور میشه پدرت وقت نداشته باشه ؟ مگه بابای تو چیکار باشیه مملکته؟» بغل دستی من آرام سرش را بلند کرد و با حالتی درمانده گفت: «بابام نخست وزیر مملکته.»
دختران میر حسین موسوی این روزها بیش از همیشه نگران پدر و مادر خود هستند. آنها شاید این روزها خاطره روزهای دهه شصت مردم سرزمین خود را درمییابند. دختران میرحسین موسوی و زهرا رهنورد در محیط هنری و بدور از خشونت و تعصبهای جاری بزرگ شدهاند. این دختران دوران دبستان خود را در مدرسه «رفاه» ، محل تحصیل دختران خامنهای، عسگراولادی، ناطق نوری و بسیاری از مسئولین نظام درس خواندهاند. یکی از همکلاسیهای دختر بزرگ رهنورد که در سالهای اول دهه شصت بغل دستی او در مدرسه رفاه بوده خاطراتش را اینچنین تعریف میکند:
«مدرسه ما پر بود از بچههای مسئولین. هر کدام هم با یک تویوتای سفید و یا یک ماشین آخرین مدل به مدرسه میآمدند و همه هم راننده داشتند. بچههای میرحسین که آن روزها نخست وزیر مملکت بودند اما هرگز اینگونه نبودند و به قدری ساده لباس میپوشیدند و هرگز از منصب پدر خود نمیگفتند که در کلاس هیچ کس نمیدانست دختر نخست وزیر مملکت همکلاساش هست.»
او ادامه میدهد:«رسم بود که اول سال تحصیلی بچهها کتابها و دفترهای خود را کاغذ کادو کنند و جلد پلاستیکی رویش بکشند. در مدرسه ما قانون این بود که همه کتابها و دفترچهها باید جلد میشد. بعد از یک هفته معلم کلاس که خانم نقاشیان نام داشت از همه خواست تا دفتر و کتابها را بیاورند تا جلد آن، برچسب نام و نام خانوادگی را ببیند و نمره انضباط بدهد. هفته اول بغل دستی من از معلم عذر خواست و گفت بابام وقت نداشت برایم پلاستیک بخرد. هفته دوم دوباره خانم نقاشیان بالای سر میز ما آمد و باز بغل دستی ساده و آرام من گفت ببخشید به خدا پدرم خیلی سرش شلوغه و مادرهم کار میکنه. هفته سوم معلم بالای سر میز ما آمد و با دیدن کتابهای بی جلد او فریاد زد :«جلد کتابهایت کو؟چرا اینها جلد ندارند؟»
بغل دستی من که رنگ به صورتش نبود دوباره با شرم گفت:«ببخشید پدرم واقعا وقت نداشت اما امشب مجبورش میکنم برود برایم جلد کتاب بگیرد.» معلم داد کشید: «آخه چطور میشه پدرت وقت نداشته باشه؟ مگه بابای تو چیکار باشیه مملکته؟»
بغل دستی من آرام سرش را بلند کرد و با حالتی درمانده گفت:«بابام نخست وزیر مملکته.»
کلاس در سکوت فرو رفت. معلم به صورت بغل دستی من زل زد و در حالی که کتابش را روی میز گذاشت گفت: «به آقای نخست وزیر سلام برسانید و بگویید کتابچههای بچهشان هم نیاز به توجه دارند.»
مریم که خودش را از حامیان جنبش سبز و شخص میرحسین موسوی میداند میگوید: «من به خاطر مدرسههایی که رفتم بسیاری از فرزندان مسئولین را دیدم و شناختم. هیچ کدامشان سادهتر از خانواده میرحسین نبودند. در حالی که در مدرسه وقتی دختر خامنهای میشدی همیشه بین تو و دیگران تفرقه حکم میکرد و او با یک تویوتا سفید و دو تا اسکورت و یک خانم محافظ به مدرسه میآمد دختران میرحسین موسوی هرگز از بقیه متمایز نشدند.»
مریم که برادرش در دهه شصت در زندان اعدام شدهاست میگوید: «دل خوشی از این رژیم ندارم اما الان حس میکنم میرحسین موسوی اگر در آن سالها خطایی هم کرد و به دلیل باور زیادش به نظام اسلامی بعضی چیزها را ندید ، در دو سال گذشته جبران بسیاری از خطاها را کردهاست.» دلم میخواهد دختران موسوی را پیدا کنم و به آنها بگویم همیشه کنارشان هستیم و نمیگذاریم حس کنند که تنها هستند
مریم میگوید: «هنوز صدای بغل دستی ساده ام در گوشم هست....الان هم میخواهم به او بگویم بابات رئیس جمهور مملکته دوست خوبم یک دنیا اینو باور دارن جز اون دروغگوها»

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر