۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه

برابری‌خواهان؛ از اوین تا حشمتیه

 

برابری‌خواهان؛ از اوین تا حشمتیه

بیست و دوم خرداد سال ۱۳۸۵، قرار بر آن بود تا زنان و مردانی که به "تبعیض جنسیتی" معترض هستند در میدان هفت‌تیر دست به تظاهرات بزنند؛ حضور نیروهای پلیس مجهز به باتوم و زنانی که خود مقابل معترضان در لباس امنیتی حاضر شده بودند فضا را آبستن درگیری کرده بود.
نیروهای حاضر در محل در پاسخ به سئوال مردم مبنی بر علّت کتک زدن دختران و پسران جوان می‌گفتند "دزد یا معتاد است"، شاید در آن‌ روزها کسی به خیالش هم راه نمی‌داد روزی را که جوان و پیر در خیابان‌های تهران نه فقط دزد و معتاد بلکه "خس و خاشاک"، "پشه"، "میکروب" و "گوساله" خوانده شوند اما چرخ دیکتاتوری بر پایه ظلم آنقدر چرخید تا این "ناسزاگویی" به یکی از  آداب کشورداری تبدیل شد.
اما این همه‌ی ماجرا نبود! همین برخوردها در روزهای نه چندان دور باعث به هم پیوستن تشکل‌های معترض و برابری‌خواه شد زیرا نظام، نبض ضعیف اما پنهان خود را آشکار کرده بود، نبضی که دیگر با تجمع‌های سه نفره‌ی "اعتراض" به تپش‌های یکی در میان می‌افتاد.
حضورهای خیابانی، به راه‌اندازی کمپین‌های متعدد و جمع‌آوری امضا نشانه های تولد یک جنبش بود و حتی آنها که به تولد جنبش زنان در ایران شک داشتند از واکنش هراس آلوده حکومت به فعالیت برابری خواهان، متوجه یک اتفاق تازه شدند؛ دولتمردان برای اثبات وجود و قدرت مهار جنبش زنان به سرکوب روی آوردند اما خود در دام جنبش افتادند.
دام به آن معنا که در قدم‌های اول واکنش به فعالیت‌ برابری‌خواهان، اقدام به سرکوب آن‌ها به شیوه‌های مختلف کردند اما مجبور به پاسخ‌گویی به سئوالات بزرگتری شدند.
به طور مثال اگر با راه‌اندازی کمپینی بنام "یک میلیون امضا" حکومت متهم به "تبعیض" بود، اما واکنش هایش هر کدام یک اتهام تازه شد؛ جرم دانستن امضا، اقدام به بازداشت فعالان جنبش زنان، صدور احکام غیرقانونی و در مواردی نظیر آنچه در پرونده قتل "زهرا بنی‌یعقوب" اتفاق افتاد که تمام آبروی حکومت را زیر سئوال برد.
از آغاز تولد جنبش مدنی زنان برای دست‌یابی به برابری جنسیتی، تداوم این حرکت، الگوبخش دیگر جنبش‌های مدنی مانند جنبش دانشجویی، جنبش کارگری و جنبش سبز شد زیرا سالها زنان برای رسیدن به اصل برابری جنسیتی اقدام کرده و ناامید نشدند و با پرداخت‌ هزینه‌های بی‌شمار موفقیت‌هایی هرچند اندک به دست آوردند.
با انتصاب محمود احمدی‌نژاد در سمت ریاست‌ جمهوری ایران، سرکو‌ب‌ زنان شکل‌های روشن‌تری به خود گرفت و دولت با قراردادن افرادی چون «مرضیه وحیددستجردی» که خود حامی تبعیض جنسیتی است  در سمت‌های رسمی، سعی کرد زنان را با این ظاهرسازی فریبکارانه ساکت کند اما این کار نیز مانند دیگر گونه‌های سرکوب اعتراض بیشتری را به همراه داشت.
 در ایران به عنوان یک حکومت دیکتاتوری اگرچه رابطه متقابلی میان سرکوب حکومت و خواسته‌های فعالان حقوق‌بشر و حقوق زنان با سرکوب، وجود دارد (که هرچه فعالیت، بیشتر می شود سرکوب هم افزایش پیدا می‌کند) اما تجربه نشان داده در "نتیجه" سود با حکومت نیست زیرا از یکسو فعالان حقوق بشر و حقوق زنان نه تنها ناامید نشده بلکه مقاوم‌تر هم می‌شوند اما از سوی حکومت، "ترس" است که راه خود را به شکل صعودی طی می‌کند و اگرچه ترس می‌تواند خشونت بیشتری را پیش بیاورد، اما تاریخ هم ثابت کرده که آنچه موجب پیروزی یک هدف می‌شود، امیدواری، مقاومت و صبوری است.
جنبش مردمی ایران علیه حکومت دیکتاتوری‌اش در شرایطی شکل گرفت که زنان و مردان برابری‌خواه به تشکل‌های باثبات خود دست یافته بودند و توانستند تجربیات خود را در راستای یک حرکت همه‌جانبه‌ی دموکراسی‌خواهی همراه کنند با این باور که: "بدون برابری جنسیتی و عدالت در میان همه انسان‌ها نمی‌توان به دموکراسی حقوقی و حقیقی دست یافت"؛ این دقیقا همان چیزی است که ثبات و بقای دیکتاتوری را در خطر می‌اندازد.
حتی در یک شرایط ایده‌آل هم نمی توان انتظار انتخابات آزاد و سپس تغییر در قانون اساسی را داشت مگر اینکه تصمیم سازان، حقوق زنان را از حقوق بشر و دموکراسی جدا ندانند.
 برای رسیدن به اوج هرم دموکراسی، به پایه‌های قوی و قدرت‌مندی مانند برابری جنسیتی نیاز است؛ ما باید اول این اصل را به دست آوریم و سپس پله‌ها را طی کنیم و این یعنی در رسیدن به چنین آرمان مقدسی نمی‌توان جهشی عمل کرد یا از نردبان ترقی سه پله در میان، بالا رفت.
ما به بهانه‌هایی برای ابراز نارضایتی و اعلام اعتراض نیاز داریم تا سکوت ناشی از سرکوب همه‌‌جانبه، توهم رضایت یا تسلیم را چه در حکومت ایران و چه در جامعه بین‌المللی به‌وجود نیاورد و ۸ مارس یک بهانه است برای چنین هدفی؛ حتی اگر برخی فعالان حقوق زنان معتقد باشند که نام‌گذاری یک روز به عنوان "روز زن" اشتباه است زیرا برای فرهنگ برابری باید در همین نامگذاری‌ها حساس بود.
برگردیم به دامی که حکومت در آن گرفتار شد؛ یکی از نتایج سرکوب فعالان در ایران پدیده‌ی خروج چهره‌های جنبش‌های برابری‌خواهی از ایران شد؛ اگرچه حاکمیت در توهم خام موفقیت در ایجاد خلل در تشکل‌های مدنی ماند و اختلاف سلیقه‌های موجود میان تبعیدی های جدید و نسل پیش از آنها می‌توانست به این خلل دامن بزند اما فعالانی که به تازگی از ایران خارج شده‌اند با توجه به تجربه‌های ناب و تازه خود از شرایط ایران توانسته‌اند با تبعیدی‌های نسل‌های اول و دوم به انسجام برسند و آنچه در ایران کمتر عملی است را با استفاده از آزادی بیان در این سوی مرزها به انجام برسانند و باز هم بر ترس حاکمیت بیافزایند.
توجه بین‌المللی به فضای خفقان حاکم بر ایران نیز، چه در موضوع عدم رعایت حقوق زنان و چه حقوق بشر که لازم و ملزوم یکدیگر هستند، دستاورد بزرگی برای فعالان مدنی خارج از ایران داشت؛ جامعه‌ی بین‌المللی توانست در راستای خواسته‌های مردم ایران و هماهنگ با تحولات داخلی از حضور و ظاهرسازی بین‌المللی ایران بکاهند به طوریکه جامعه‌ی جهانی بر طبل توخالی ادعاهای دولتمردان کشورمان واقف شدند و با تاسف و تمسخر از فریب‌های دولت یاد می‌کنند.
در سال‌های اخیر ما شهدا و قربانیان زیادی از میان زنان داشتیم؛ ندا آقا سلطان، شیرین علم‌هولی، زهرا کاظمی، شبنم سهرابی و زهرا بهرامی  تنها نمونه‌هایی از جنایت و بی‌عدالتی حاکم بر ایران هستند.
زندانیان پر‌شماری که زهرا رهنورد و فاطمه کروبی نیز آخرین شان نخواهند بود؛ هنگامه شهیدی، نسرین ستوده، مهدیه گلرو، مهسا امرآبادی، عاطفه نبوی، شبنم مددزاده، روناک صفارزاده، نازنین خسروانی، عالیه اقدام‌دوست، بهاره هدایت، شیوا نظرآهاری، فخری محتشمی پور و بسیاری دیگر که هم‌اکنون با مقاومت‌شان در مقابل احکام غیرقانونی و غیرانسانی، اندام نظامی نامشروع را به لرزه در آورده‌اند و در کنار تعلیقی‌ها، تعزیری‌ها و تبعیدی‌ها، حکومت دیکتاتوری را درگیر استراتژی‌ها و تاکتیک‌های باخته کرده‌اند.
۸ مارس امسال نیز دامی تازه برای حکومت است و جنبش برابری‌خواهان، در ادامه تجربه های تلخ اما سربلند سال‌های پیش در ایران و خارج از ایران، فریاد برابری و دموکراسی‌خواهی را سر خواهد داد؛ حتی اگر فضای سرکوب بیش از گذشته، حاکم باشد زیرا بازی خیابانی حکومت، حرکتی دو سر باخت است.
اگر حکومت برخلاف عادت خود دست به سرکوب نزند صدای زنان و مردان در ایران به گوش جهانیان خواهد رسید و داخل و خارج را نسبت به تبعیض و ظلمی که بر مردم روا داشته شده، بیدارتر خواهد کرد اما اگر سرکوب حداکثری پیش آید حکومت پرونده اتهام تازه ای را برای خود گشوده است اتهامی که شاهدانش بدن‌های کتک خورده، زندانیان مدنی که سیاسی‌ می شوند، احکام غیرقانونی و چه بسا شهدایی که باز مجبور شود سعی بی‌نتیجه‌ای در دزدیدنشان ‌کند و یا شناسنامه عضویت در بسیج برای‌شان صادر نماید؛ سناریوهای از قبل لو رفته و سرتاسر باختی که با استفاده به موقع و مفید تبعیدی‌ها از امکانات و آزادی بیان، نتیجه‌ای جز بیدارتر شدن جامعه بین‌المللی نخواهد داشت.
۸ مارس پیش‌رو، بهانه‌ای دیگر برای گوشزد کردن نام و یاد شهیدان و زندانیان جنبش برابری‌خواهان برای نظام به ظاهر اسلامی و جمهوری است؛ می‌توانیم نشان دهیم روز تولد، شهادت و تمام عمر آن‌ها و دیگر زنان و مردان آزادی‌خواه ایران ۸ مارس است و ما از خواسته‌های حقوقی، حقیقی و مدنی خود پا را پس نخواهیم کشید، اوین تا حشمتیه را با فریاد، قلم و قدم‌هایمان نقش‌ خواهیم زد.
 آنها که با جنسیت ما مشکل دارند و در اعماق ذهن‌شان آن را جرم می‌دانند، غافلند که انسان بودن را گناهی بزرگ شمرده‌اند و برخلاف موج خلقت شنا می کنند و البته شناگرانی از این جنس پایانی جز تسلیم در برابر موج حقیقت ندارند و در این خودخواهی مردسالارانه و مستبدانه تباه می‌شوند؛ اگر جنسیت جرم است پس انسان بودن یک گناه بزرگ محسوب خواهد شد.

طرحی نو در اندازیم

 

طرحی نو در اندازیم

بیست و پنجم بهمن ماه، یکم و دهم  اسفند ماه بی شک برگهای جدیدی از تاریخ مبارزاتی جنبش دموکراسی خواهی ایران بوده است؛ جنبشی که در لباس سبز، یک سال و اندی ست که دگر باره متولد شده و سعی در ایفای نقشی اساسی در روند تاریخی گذار به دموکراسی دارد.

در این یک سال و اندی ماه که از کودتای انتخاباتی می گذرد، جنبش دستاوردی هایی را کسب کرده است که بی شک نمیتوان از کنار آنها به سادگی گذشت. بی جهت نیست که سخن گفتن در باب دستاورد های جنبش سبز مشغله بسیاری از دوستان روزنامه نگار و سیاست ورزان در این مدت بوده است.
اما سخن از کاستی ها و نقد عملکرد جنبش، با تاکید بر کار آمدی نقد ها در این مدت کمتر دیده شده، بیشر ذکر مصیبت و فریاد پیروزی از هر دوسوی مناقشه بوده، حال آنکه نکته ای که ما را به امروز رسانده نبود نقد موشکافانه و تحلیل های واقع بینانه بوده است.
در این مدت دستگاه پروپاگاندای کودتا مشغول تبلیغ دستاورد های نداشته و برنامه ریزی برای آذین نیروهای اندک خود بوده و هست و در این راه با هوشمندی که در راه سرکوب به خرج داده بی شک از ما حداقل در خیابان موفق تر بوده است.
اما تاکید بر حضور خیابانی از سوی فعالین جنبش سبز و تبلیغ حضور مردم به صورت غلو شده سبب شده است تا بیشتر همراهان این جنبش در ارائه تحلیل و تولید فکر و نظر برای ادامه دادن راه دچار مشکل شوند.
بی شک برای باز خوانی دستاورد های جنبش باید به اهداف تعریف شده در اولین قدم بازگردیم، باز پس گیری آرای مردم، ابطال انتخابات، و محکومیت و مجازات سرکوب گران که  شاید بتوان آنها را اولین خواست های این جنبش دانست؛ خواست هایی که تا کنون هیچ یک به دست نیامده است.
در استراتژی جنبش سبز و در این روند، خواست های اولیه نه تنها به دست نیامده بلکه به مرور زمان و به سبب سرکوب مخالفین و تولید فضای احساسی و رادیکال، جنبش قدم به قدم از خواست های اولیه عبور و خواست های کلان تر جامعه را مطرح کرده است..
طرح این خواست ها هم با سرعتی عجیب رو به رشد بود به طوری که اعلام خواست آزادی زندانیان سیاسی، آزادی انتخابات و اجرای بی تنازل قانون اساسی، از سوی سید محمد خاتمی، اعلامی بی معنی تعبیر شد.
 در چنین شرایطی باید پرسید: اوج گیری خواست ها که عمدتا از سوی فعالین و کنش گران سیاسی طرح و به جامعه تزریق شد، با کدام منطق و با کدام داشته های عینی و کدام خوانش از توازن قوا، شکل گرفت؟ سئوالی که گمان میکنم امروز زمان مطرح کردن آن باشد چرا که به نظر می رسدبازگشت ومطالعه عملکرد جنبش مخصوصا در ماه های گذشته امری لازم برای ادامه حیات این جنبش باشد.

مبارزات خیابانی
حضور خیابانی در چهار چوب اصلاحات تا زمانی که به عنوان بلندگویی برای اعلام اعتراض باشد قابل درک است، اما زمانی که این حضور ماهیت اعلامی خود را از دست می دهد و تبدیل به کنش انقلابی میشود که واکنش انقلابی حاکمیت در سرکوب را در بر خواهد داشت، میتواند با دو کنش ماهیت اصلاحی خود را از دست بدهد: اولین کنشی که میتواند این ماهیت را از حضور خیابانی جدا کند، طرح خواست های خارج از چهارچوب قانون است؛ خواست هایی که حاکمیت را پیش ازپیش به فکر سرکوب و دفاع از هویت وجودی اش می کشاند.
عنصر بعدی در این راه سرکوب عریانی ست که حاکمیت اعمال میکند، عنصری که در این مدت به شدت شاهد آن بودیم، عنصری که نیروهای تندروی حاکمیت از آن استفاده کردند تا حضور خیابانی با خواست های اصلاح طلبانه را تبدیل به حضوری انقلابی کنند تا برای نیرو های میانه رو تر نیز دلیل و برهان سرکوب بیاورند.
فارغ از این بحث که ما چرا و به چه دلیل دچار عارضه حضور انقلابی با خواست های اصلاحی در راس شدیم، ابتدا باید به این نکته بپردازیم که خاستگاه حقیقی رهبران و بدنه این جنبش چیست؟ اگر به واقع فعالین سبز به این نقطه رسیده اند که خواست های اصلاحی در برابر این حاکمیت جواب گو نیست، باید با ذکر دلایل مستند و تشریح ابزار های موجود به تغییر علنی در راهکار های خود بپردازند. بی شک وقتی مقابله حاکمیت با معترضین، مقابله ای از جنس انقلاب است، حضور خیابانی هم باید با تئوری های انقلابی برنامه ریزی و با خواست های انقلابی به صحنه فراخوانده شود.
ازاین روست که از نظر نگارنده روشن شدن مواضع و اعلام اهداف برای حضور خیابانی در این برهه تاریخی میتواند راه ساز و چاره ساز باشد.
بی شک در علم مبارزات و در روند گذار تاریخی بشریت به دموکراسی، تنها و یگانه راه حضور خیابانی نبوده و نخواهد بود. حضور خیابانی نیاز به خواست هایی روشن و اهدافی مشخص دارد و برای اعلام این حضور معترضین نیازمند مطالعه دقیق ابزار های موجود و موازنه قوا هستند..
حضور خیابانی با ماهیت اصلاحی خود، یعنی حضوری اهرم وار برای فشار بر حاکمیت، تنها با حرکت های موازی در کنار خیابان میتواند معترضین را به نتیجه برساند.
متاسفانه جنبش سبز در این مدت دچار ریزش خیابانی شده هرچند در مقابل رویش اجتماعی داشته است؛ رویشی که مشخصا در کف خیابان ها ظاهر نمیشود و برای ابراز وجود فضایی جز خیابان را طلب میکند.
از نظر نگارنده در حال حاضر جنبش سبز در دوراهی سرنوشت سازی قرار گرفته است؛ دوراهی که حامیانش را مجاب میکند در میان راهکار های انقلابی و اصلاحی به وضوح یکی را بر گزینند.
یا حضور خیابانی را به عنوان تک برگ خود با تمام قوا و با استراتژی ای انقلابی به میدان بیاورند و یا خیابان و حضور خیابانی را تبدیل به حضوری اصلاحی در قالب قانون بکنند.
بی شک خیابان میتواند اهرم فشاری انکار نا شدنی در روند دموکراتیزه شدن باشد اما نباید از ذهن خارج کرد که خیابان تنها ابزار ما در این راه نیست.
برای قدم گذاشتن به راه اصلاح باید صبوری های بیشتری را پیشه کرد و با مطالعه ای دقیق تر وارد بازی شد. باید به دنبال جذب نیرو بر پایه خواست های مشترک بود، باید عینی تر و به دور از احساس با قدرت حاکمیت، و عزمش برای سرکوب  مواجه شد.
باید به نیروی چانه زنی نگاه عمیقی   داشت و افرادی را که توان باز کردن فضا دارند جذب کرد، باید فضا را برای گفتگو مهیا و شعار ها را به شکلی برنامه ریزی کرد که بتوان آنها را روی میز حاکمیت گذاشت.
 با وجود وضعیت موجود جنبش سبز سخت نیازمند طرح و فکری نوست، ادامه روند موجودحاکمیت را در وضعیت مرگ یا زندگی قرار می دهد، و قدرت تصمیم گیری عقلانی در چنین وضعیتی  از بدنه خرد ورز حاکمیت گرفته می شود و بی شک کار به دستان نیروهای تند رو خواهد افتاد؛ نیروهایی که نشان داده اند از جنایت هیچ ابایی ندارند و سرکوب و ریختن
خون مردم اندک تاثیری بر وجدان های به خواب رفته شان ندارد.
منطقی است که معترضین پیش از تصمیم گیری در باب نحوه ورودشان باید به این نکته  توجه کنند که رفتن به سمت بازی مرگ یا زندگی حاکمیت به چه میزان با داشته هایشان همخوانی و با قدرت اعتراضی شان خوانش دارد.
نکته ای که در پس تمام این صحبت ها وجود دارد، تاکید بر تولد گفتمان نقادانه و راه ساز و در نهایت نیاز جنبش به طرحی نو برای ادامه راه است.

تحليل ويراست دوم منشور راه سبز اميد از نگاهي ديگر


تحليل  ويراست دوم منشور راه سبز اميد از نگاهي ديگر

آنچه من را وا داشت تا چند سطری بنویسم در حقيقت صحبت هاي زياد و مستمرم با فعالان حاضر در ايران و كساني بود كه در تجمعات گذشته و فعلي حضور داشته اند وارائه پيشنهاداتي بود در جهت  پیشبرد مبارزات حق طلبانه مردم ایران،همراه با تحليل ويراست دوم منشور راه سبز اميد و نگاهي به بيانيه هاي اخير،اين مطلب با توجه به مصاحبه و گفتگوهايي با افراد فعال درايران تهيه شده ومن بعنوان یک عضو کوچک از این ملت بزرگ برآن شدم تا  اين تحلیل را از جریانات جاری در مبارزات كه حاصل خرد جمعي هست در قالب يادداشتي كه به كمك فعالان حاضر در ايران تهيه شده برايتان بازگو كنم ،شاید که راهگشا باشد.

1-ما هنوز در نظرسنجی های داخل ایران شاهد نارضایتی از روند حرکت جنبش هستیم و مهمترین آن بی هدف بودن و بلاتکلیفی راهبران و یا هماهنگ کنندگان مانند شورای راه سبز امید در اعلان برگزاری راهپیمایی ها عنوان میشود. هنوز کسی نمیداند که از برگزاری هر راهپیمایی بدنبال چه مطالبات درون جنبشی هستیم و از اینکه در روز خاصی مانند 10 اسفند به خیابان میرویم باید چه دستاوردی داشته باشیم.

الف- آیا برنامه بواقع سرنگونی حکومت است؟
ب- آیا بدنبال تنها فشار به حاکمیتیم تا به خواسته های ما تن دهد؟                      ج- و یا تنها میخواهیم جمعیتمان را به رخ حکومت و رسانه های خارج بکشیم؟

پاسخ الف: تنها چیزی که اکثریت غریب به اتفاق مردم داخل ایران را به خیابان میکشاند سرنگونیست زیرا همه به این نتیجه رسیده اند که با خشونت عریانی که حکومت برعلیه متظاهرین مسالمت جو اجرا میکند و با برنامه هایی که در پشت و روی پرده مشاهده میکنیم خیال برداشتن قدمی به عقب را ندارند و حتی گامی کوچک برای برآوردن خواسته های مردم برنمیدارند. پس دیگر جایی برای مصالحه و مذاکره و ... نمانده است.
پاسخ ب:پاسخ ب نیز در الف مشخص و واضح است که به هر اندازه ای هم  که فشار از طرف مردم بیشتر شود حکومت را امیدی به تن دادن به خواسته های مردم نیست  زیرا بنا را به حمله و طلبکاری از مخالفین گذاشته اند. و میبینید که با حرکت محکم 25 بهمن نه تنها عقب نرفتند بلکه دست به حصر رهبران و حتی زندانی کردنشان زدند تا شاید با اینکار جلوی حرکت های بعدی را بگیرند.
پاسخ ج:با تجمع در محدوده خیابان های انقلاب و آزادی ، و خیابان های مشخصی در دیگر شهرستانها بدنبال به رخ کشیدن جمعیت هستیم؟ در جواب باید بگویم که هم حاکمیت از جمعیت مخالفانش با خبر است و هم ما از جمعیت خود و حاکمیت. و اگر میخواهیم به رسانه ها منعکس کنیم با توجه به عدم  وجود و صدور مجوز برای خبرنگارهای رسانه های بین المللی  وهمینطور دستگیری تمام کسانی که به همراه خود دوربین و یا حتی موبایل داشته باشند. این هدف نیز میسر نخواهد شد به ویژه اینکه تعدد نیرو در این خیابانها از طرف حاکمیت برای جلوگیری از تجمع مانع از براورد واقعی هر رسانه ای از جمعیت خواهد شد . پس این امر نیز منتفی است.

با این تفاسیر میبینیم که ما برای حضور در خیابان در روز های مشخص شده فاقد هدف و یا فاقد هدف مشخصی برای اخذ دستاوردی قابل لمس برای مردم بوده ایم. یادمان نرود ما به غیر از هدف مشخص برای هر راهپیمایی باید هزینه ها و دستاورد ها را در کفه ترازو قرار دهیم اگر دستاوردها قابل لمس و قابل تامل بوده و به هزینه های آن غالب شود میتوانیم از پیروزی در آنروز خاص صحبت کنیم وگرنه باید به شکست اعتراف کنیم و خود را فریب ندهیم. روند راهپیمایی های گذشته با تکرار زیاد یک تاکتیک قدیمی با تغییرات جزئی مانند ساعت آن نمیتواند راهگشا باشد زیرا:

1-حکومت هنوز از ما قوی تر است بدلیل اینکه جمعیت حاضر به حدی نیست که بتواند بر نیروی زیاد و تا بن دندان مجهز مقابله و سرانجام پیروز شود. ما دائم در یک مسیری که این لشکر مسلح و فعلا سوار برجریان، بارها آن را تجربه کرده اند فراخوان میدهیم و متاسفانه شاهد آنیم که هر بار مسلط تر از پیش برتمام ورودی ها و در تمام طول مسیر اجازه شکل گیری کوچکترین هسته مرکزی برای حرکت مردم را نمیدهند . 10 اسفند تمامی ورودی های خیابانهای انقلاب و آزادی را بسته و اجازه ورود پیاده ها و ماشینهای سواری را نیز به این خیابان نمیدادند. ودر طول مسیر هم ماشینهایی را که از پیش در این خیابان بودند به خیابانهای عمودی هدایت میکردند تا مسیر از ماشینهایی که به نیت راهبندان و کند کردن موتور سوارها و نیروهای سرکوب آمده بودند را از مسیر خارج کنند. تمام کوچه ها وخیابانهای فرعی منتهی به این خیابانها در کنترل کامل بود و کسی حق ورود به خیابان اصلی را نداشت. باید حدس بزنید که تنها کسانی در خیابان اصلی بودند که یا محل کارشان در آنجا بوده و یا از صبح در این خیابان حضور داشتند. همه اینها منجر به این شد که نه تنها برخلاف سال پیش اتفاق قابل ملاحظه ای از طرف مردم در خیابان اصلی نشدیم بلکه شاهد سرکوب وحشتناک کسانی شدیم که با جمعیت کم در خیابان اصلی بی یاور مانده بودند. عده بسیاری دستگیر وعده زیادی هم به صورت وحشتناک زخمی شدند.
لباس شخصی ها هم با تغییر چهره و تراشیدن ریش و پوشیدن لباسهای معمولی بین مردم فراوان ولی مشخص بودند و به محض کوچکترین حرکتی از گوشه ای اقدام به حمله و دستگیری میکردند.واقعیت این است که هرچه هم که شاهد بودیم در خیابان ها و کوچه های فرعی بود که جمعیت یا در پشت آن مانده بودند و یا به آنجا هدایت شده بودند.  
2-وقتی دستاوردهای 10 اسفند را نگاه میکنیم میبینیم که نمیتوان تنها به این دلخوش کرد که آوردن نیروهای امنیتی در خیابان برای حکومت هزینه دارد و ما برای آنها هزینه تراشیده ایم.
این هزینه را کنار هزینه بالای دستگیری و زخمی ومجروح شدن و حتی شهید شدن عده ای مانند گذشته بگذاریم و  از همه مهمتر نتیجه ملموس بدست نیامده... و همینطور باید بدانیم وقتی در یک راهپیمایی مثلا هزار نفر دستگیر میشوند این بدین معنیست که نه تنها هزار نفر نیروی فعال را از دست داده ایم بلکه هزار خانواده بخاطر اینکه یکی از اعضای خانه و یا خویشاوندان شناسایی شده تقریبا از حضور در راهپیمایی بعدی خودداری میکنند و این سرعت کاهش جمعیت تظاهر کننده را اگر خوشبینانه نگاه کنیم با مردمی که تازه میپیوندند برابر خواهیم گرفت. یادمان نرود همانطوری که شخصا از دهان مردم میشنیدم، اگر آن عده ای که با شجاعت به خیابان میآیند از نظرشان نتیجه ملموسی نگرفته باشند و حتی با سرکوب وحشتناکتر از پیش هم مواجه شوند سرخورده شده و ممکن است از تعداد نیروهای فعال ما بکاهد.

 نتیجه:

با توجه به مشاهدات ذکر شده بالا و جمع بندی تغییر تاکتیک واجب و ضروری به نظر میرسد. مضاف بر اینکه حاکمیت با سرعت غیر قابل وصفی در حال تدارک قطع کامل تمامی راههای اطلاع رسانیست. که از جمله آن میتوان به طراحی اینترنت پاک که در حال اجرا نیز میباشد و شاهد تبلیغات آن در دوهفته گذشته در رسانه ملی و روزنامه های دولتی میباشیم ذکر کرد. با این اوصاف گمان نمیرود که زمان زیادی برای تضعیف زیربناهای کلیدی نظام داشته باشیم تا توان قطع اطلاع رسانی را از آنان سلب کنیم.

اهداف مبارزات:

1-بلند مدت:

-از هم گسیختگی بین مسئولین رده بالا/ رده های میانی حاکمیت بخاطر ترس و همینطور مقصر دانستن همدیگر در عدم تصمیمات درست برای کنترل جریان مخالف / رده های پایین از ترس رودررویی بامردم.
-آغاز استعفاها و کناره گیری ها و پیوستن ها به جریان مخالف
- از هم پاشیدگی نیروهای امنیتی انتظامی، سپاه و بالاخص بسیج بخاطر وحشت از گسیختگی رده های بالا و برداشته شدن حمایت از آنها و مشاهده جمعیت به هم پیوسته و مصمم مردم.

2- کوتاه مدت: پله های رسیدن به اهداف بلند مدت که به امید خدا کوتاه است....

-کاهش هزینه های روزانه
- افزایش دستاوردهای روزانه
-افزایش امید به پیروزی
-پیوستن روزافزون مردم و اقشار مختلف به مبارزات
- یافتن روشهای اطلاع رسانی به غیر از اینترنت و ماهواره اکنون و آینده که با قطعی مواجه میشویم.


پیشنهادات برای رسیدن به اهداف کوتاه و بدنبال آن اهداف نهایی:

-کاهش هزینه ها عبارت است از: کشاندن مبارزات به مکانهایی که تمرکز نیرو در آنجا بسیار کمتر از یک خیابان است. مانند محلات و یا اعلان مکانهایی بیش از 20 نقطه در شهر... برای پخش شدن نیروها و ناتوانی از ممانعت از بستن و یا مسدود کردن یک خیابان بمنظور جلوگیری از شکل گیری هسته های مرکزی تظاهرات. بپذیریم که با اعلام یک خیابان برای راهپیمایی بیشترین کمک را به حکومت میکنیم چون نیروهای اندک خود را در یک نقطه متمرکز و با یک تاکتیک ساده تمام ورودی ها را مسدود و با شدیدترین حالت با حاضرین برخورد میکند.
یادمان باشد با پخش شدن نیروها در نقاط مختلف. هسته ها به راحتی تشکیل و امکان برخورد و سرکوب کمتر و همینطور دستگیری نیز کاهش می یابد. زیرا امکان فرار و یا در صورت لزوم مقابله بیشتر از حالتیست که در یک خیابان نیروها متمرکزند.هم دستاورد بالا میرود و هم هزینه کاهش ...

- افزایش دستاورد ها عبارت است از: ما از خیابان رفتن نه تنها باید عایداتی بلند مدت و فرسایشی برای حکومت داشته باشیم بلکه بدنبال دستاوردهای قابل لمس برای مردم نیز باشیم تا حس پیشرفت ملموس روزانه شور مبارزه را به صورت لحظه ای افزایش داده و در نتیجه جمعیت نا امید و بی تفاوت را نیز به صحنه بکشاند.امکان شعار دادن هرچه بیشتر  در خیابان و اینکه حکومت در مقابله با آن و سرکوب هر حرکت گوشه و کنار دچار ضعف و ناتوانی باشد و این در دید مبارزه کنندگان و فیلم های منتشر شده نمود خوبی داشته باشد بزرگترین دستاورد برای جنبش در حرکت های روزانه است که این موفقیتهای پراکنده ولی نمود دار جمعیت زیادی را به تظاهر کنندگان اضافه و حاضرین در روز را امیدوارتر و مصمم تر خواهد کرد.

نکته مهم: (حرکت به سمت مبارزات و تظاهرات پی در پی و هر روزه): قسمت اعظم نیروهای سرکوب از سربازان تشکیل شده اند. چه سرباز سپاه و چه سرباز نیروی انتظامی. میدانیم که در حدود 76 درصد بدنه سپاه را سربازان تشکیل داده اند و تنها 24 درصد آن کادر  و درجه دار هستند . برفرض که تمامی نیروهای سرباز سپاه و نیروی انتظامی با نظام موافق باشند که میدانیم نیستند.
همه کسانی که به سربازی رفته اند میدانند بیشترین چیزی که سرباز را از پای در میآورد   " آماده باش " است. این اعتراف را از یاد نبریم که بسیاری از مسئولین و از سرداران سپاه در 2 هفته اعتراض های پی در پی پس از انتخابات گفته بودند که اگر تنها سه روز دیگر مردم ادامه داده بودند نظام سقوط میکرد. زیرا نیرو ها به طرز وحشتناکی که از داخل سپاه خبر میرسید تحلیل رفته و ضعیف شده بودند به صورتی که بر روی پای خود نیز نمیتوانستند بایستند. این موارد را خود ما هم به وضوح میدیدیم که نیروها بر روی چمن ها و پارکها خوابیده و توان ایستادن نداشتند و دائم نفس نفس میزدند.
 این سیر نه تنها توان مقابله را از بین خواهد برد بلکه نارضایتی را از داخل نیروهای سرکوب به صورت فزاینده ای اضافه کرده و تمرد را افزایش خواهد داد.  
اگرچه نباید شرایط کشور و حکومت ایران را با بقیه کشورهای منطقه قیاس کرد ولی نمیتوان منکر شد که قسمت اعظم پیروزیهای مردم تونس و مصر در زمان کوتاه بخاطر پیوستگی مبارزات و تضعیف قوای نظامی و امنیتی حکومتشان بود.

-یافتن روشهای اطلاع رسانی به غیر از اینترنت و ماهواره/ پیوستن اقشار مختلف و مردم به مبارزات به صورت روز افزون:  باید باور کنیم که در صورت سستی ما و از دست دادن زمان به زودی تمام راههای اطلاع رسانی به روی ما بسته خواهد شد و ما دیگر توانایی اطلاع رسانی و برگزاری یک تجمع کوچک را از دست خواهیم داد.در این زمان تنها روی آوردن به روشهای قدیمی و بدون وابستگی به تکنولوژیست که میتواند ادامه مبارزه را تضمین کند. فقط و فقط شکل گیری شبکه های محلی است که میتواند تمام مسئولیت رسانه ها را برعهده گرفته و نه تنها با کشاندن مبارزات به محلات جمعیتی از آن محل را که پیش از آن مبارزات را جدی نمیگرفتند به صحنه  میآورد.، بلکه اطلاع رسانی را با تضمین در کوتاهترین زمان ممکن به انجام میرساند. شبکه هایی محلی که میتوانند با شناسایی به سادگی شبکه محله های همسایه به سرعت زنجیر وار به هم بپیوندند.
اطلاع رسانی مانند تکثیر بیانیه های شورای راه سبز امید و پخش در محل با درنظر گرفتن نکات ایمنی، ویا به صورت نامه هایی پستی که تاثیر بسیار زیادی در مخاطب نامه خواهد گذاشت و... این روشها در زمانی که هنوز ماهواره و اینترنت قطع نمیباشد نیز موثر و تاثیر گذار است زیرا مناطق و خانواده های خاموش و بی تفاوت را نیز نسبت به اتفاقات حساس و از بی تفاوتی در خواهد آورد.

جمع بندی:
1- تشکیل شبکه های محلی در کوتاه ترین زمان ممکن. این امر تنها با یک بیانیه رسمی از طرف شورای راه سبز امید با توضیحات کافی و با مشخص کردن زمان اجرای چند روزه میسر خواهد شد.
2-کشاندن تظاهرات از نقاط متمرکز مرکز شهر که با تجربه بدست آمده به سادگی برای نیروهای سرکوب قابل کنترل و برخورد است و هزینه بالایی دارد؛ به محلات و نقاطی با فراوانی بالا برای امکان برگزاری.
3-ادامه دار بودن تظاهرات به صورت هر روزه و مداوم به جهت تزریق نیرو در جامعه و تضعیف نیروهای محدود سرکوبگر برای مقابله رمز پیروزیست.
4-استفاده از تظاهرات های کوچک و آنی به صورت اعلان لحظه ای و با فاصله کوتاه چند ساعته در نقاط مختلف شهر . اینکار نیروهای امنیتی را مستهلک و خسته میکند تا در روزهای نهایی توان مقابله را از دست بدهند.
برای شروع اعلام تظاهرات یک هفتهای از 17 اسفند تا 24 اسفند فاصله مناسبی است برای تحلیل دادن نیروهای نظام و زدن ضربه آخر در روز چهارشنبه سوری . وهمینطور تمرین شکل گیری شبکه محلی. زمان کوتاه است باید سریعتر  وارد عمل شویم...

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

نوری زاد و جستنِ شهر خورشید


نوری زاد و جستنِ شهر خورشید

سید مرتضی آوینی، همان روزهای انقلاب همه شعرهایش را آتش زد و به انقلاب پیوست، عکسی هم از دوران رو شنفکری و دانشگاه و اثری هم از آن داستانهای پست مدرن که می نوشت، باقی نگذاشت. آوینی به جهاد سازندگی پیوست. جایی که قرار بود تا شورمندترین انقلابیان همه روستاهای ایران را بسازنند و شهر را بگذارند و به مستضعفان برسند.
 جنگ شد و گروهی از جهادگران تصویر بردارِ طولانی ترین جنگ سده اخیر شدند. دوربین هایی که از "خرمشهر" تا "فاو" را هشت سال روایت می کرد، شاعرانگی های "روایت فتحِ" آوینی را به مستند سازی تبدیل کرد که آرمان سازی می کرد و جنگ را چون مدینه ای فاضله و قطعه ای از بهشت با ایثار رزمندگانش، راوی بود.
 گروه روایت فتح جوانی دیگر هم داشت که مهندس برق دانشگاه علم و صنعت بود و کنار آوینی ایستاد. محمد نوری زاد، همه جای روایت با آوینی بود، تیری در جبهه ها نینداخت و تنها دوربین را نشانه رفت. می گوید عملیات بدر دور تا دورش آرپی جی هفت بوده و بسیار وسوسه می شود تا دوربین را کناری گذارد و سمت عراقی ها شلیک کند، اما به زودی می داند که این کار او نیست و شلیک را خراب خواهد کرد و همان دوربین سنگین را محکم به دست می گیرد.

وقت دل به دریا زدن است

وقت دل به دریا زدن است

محمد رهبر

در زندگی لحظه هایی هست که عقل جا می ماند، اما باید رفت. زمان به اینجا که می رسد، تجربه به کار نمی آید. تا عقل، نفس زنان برسد، فرصت ها مثل ابر گذشته است.

انگار زمان و زمین می ایستد و نگاهمان می کند، پای رفتن ندارد عقربه ها. تصمیم باید گرفت. برای امروز و سالهای نیامده، برای آنها که بعدِ ما می آیند. برای زمستان و بهار، برای البرز و زاگرس، برای تبریز و شیراز، برایِ دل.

اسمش را می شود گذاشت، لحظه های آدم بودن، وقتِ اثبات آدم بودن. چشمها باید مکثی کند. اندازه همه آنچه دیده است و خیس اشک و تبسمی، وقتِ دل به دریا زدن است.


زمان و زمانه ما به لحظه های ضربان رسیده است.


گفتند چراغهای خانه خاموش است. معلوم نیست، شیخِ با صفای شهرما و میرِ با مرامِ دیار ما کجا رفته اند، چه قدر بغض و حسِ نمناک دارند، آنها که رفتند و چراغهای خاموش را دیدند و با دست خالی خبر، برگشتند. خانه ها هیچ وقت این قدر سوت و کور نبوده اند.


از خانه و کوچه بگذریم و به لحظه های درنگ برسیم، شیخ و میرِ ما، دو سال پیش، از این لحظه گذشتند. در شب تار دروغ که نژادِ نیرنگ بر آمد و سایه انداخت بر کوه و دشت و ماه. شیخ باید تصمیم می گرفت، باید انتخاب می کرد، با لهجه ای صریح باید می گفت این همه راه عمر را برای چه آمده، تا پیری و سپیدی.

باید اعلام می کرد آنچه در ساختنش سهیم بوده، آنچه جوانی را بر هر خشت اش گذاشته، چه بیراه و کژ از آب در آمده است.

وقت "نه " گفتن بود. از بیت و سپاه تطمیع و تهدید می رسید، دعوت به سکوت و ادامه زندگی آسوده و آرام، قدر دیدن و شاید بر صدرهم نشستن.

شیخ ما، "دل" را انتخاب کرد، دلِ خونین، زندان و بازگشت به روزگار وصل و اصل، پیرانه سر جوان شد و چراغ خانه را خاموش کرد و رفت، مرد پای به هفت خان گذاشت.

میر ما، جنگ که تمام شد، با دنیا صلح کرد و به گوشه ای نشست، نه مال و مقامی خواست و نه حسدی داشت بر همشهری که تکیه بر تخت زده بود و حکم می راند. فراغتی بود و دستی به رنگ. در تنهایی دلخواسته ای می رفت به سُرمه ای آسمان خیال که هزار پرنده داشت و از این آبی خاکستری واقعیت می پرید. دیگران بودند و این قبیله سرگردان می رفت افتان و خیزان. میرِ ما، فریدون وار سر به صحرا زده بود اما چه باید می کرد که ضحاک آمد و پرده بر انداخت.

بازگشت میرحسین، همان لحظه تصمیم بود، مصمم آمد. حتی "سید" را به نوازش کنار زد که این کار او بود و بس. گفت که کارد به استخوان رسیده، بوم را رها کرد و رنگ آورد و سبز شد. بیست سال نبود و نا گاه رقصی چنین میانه میدان.

میر مهربان و شیخ با صفای ما، هر جا که هستند، از لحظه های ایمانیِ تصمیم، گذشته اند. ایمان اگر به زبان بود که سالهاست گفته اند و در این کهن سالگی باید به عمل ایمان می آزمودند. گفتند و رفتند. چراغهای خاموش خانه، روشنی ایمان است که بصیرت می خواهد دیدنش.
ایمان آن چیزی است که تا دل به دریا نزنی نمی توان یافت، قمار عاشقانه است و باختن به امیدی دور. این روزها ایمان ما محک می خورد، به خوبی به زیبایی به خدایی که در این نزدیکی است.

چراغ خانه را روشن باید کرد، میر حسین و کروبی عزیز به گردنه پیروزی رسیده اند و از سایه روشن های جاده هراز گذشته اند. دریا در پیش است. باید راند و رفت و چراغ ایمان بر افروخت، راهی نیست، شیخ و میر رسیده اند و ما نیز می رسیم. 

تهران، طرابلس، پنج بعداز ظهر



تهران، طرابلس، پنج بعداز ظهر

غروب همان سه‌شنبه‌ای که گاز اشک آور و هجوم وحشیانه نیروهای امنیتی به مردم در تهران و طرابلس، توجه رسانه‌های خبری جهان را به خود جلب کرده بود تلویزیون الجزیره، دو خبر را همزمان منتشر کرد؛ نخست خبر پاسخ معمر قذافی به نگاه های کنجکاو جهان؛ او می‌گفت: "مردم عاشق من هستند و حاضرند جان خود را برای من فدا کنند". در حاشیه این خبر، حمایت روحانیان و مفتیان لیبیایی هم منتشر شد که "قیام علیه رهبر لیبی، مصداق فتنه و شرعا حرام است" (الجزیره/ سه‌شنبه/1 مارس)
اما خبر دوم، سرکوب و مهار تجمعات اعتراضی در تهران و شهرهای مختلف ایران بود که به گفته گزارشگر الجزیره از سوی رهبران جمهوری اسلامی همواره "فتنه و محصول توطئه خارجی ها" خوانده می‌شود.
یک خبرنگار در تهران نیز به دویچه‌ وله گزارش می‌دهد که: "رفتار حکومت با مردم در نخستین سه‌شنبه اعتراضی، بسیار خشن‌تر بود. حتی در پیاده‌رو با موتور حرکت می‌کردند. من دیدم یکی از این نیروهای بسیج یا لباس شخصی شلاقی درست کرده بود و مردم را می‌زد، مردم را تهدید می‌کرد که حرکت کنند، نایستند و متفرق شوند. جاهایی که آن‌ها با مردم برخورد می‌کردند، مردم آن‌ها را هو می‌کردند. در کل رفتار مردم رفتاری مسالمت‌آمیز و آرام بود".
اما روایت سه‌شنبه‌ی تهران، 5 بعداز ظهر به سرعت حوادث طرابلس به دنیا نمی‌رسد چون ما الجزیره نداریم که لحظه لحظه‌ی قیام‌ها و کلمه کلمه‌ی شعارها را پوشش دهد؛ کمی طول می‌کشد.
اصلا کمی طول می‌کشد همه بفهمند که ما برای خواستن "انتخابات آزاد" همانقدر هزینه می‌دهیم که مردم لیبی برای نخواستن قذافی و مصری‌ها برای نخواستن حسنی مبارک و نظام حاکم در مصر.
 در دو سال اخیر جنبش سبز بیش از یکصد شهید و پنج‌هزار زندانی داشته و شکنجه‌گاه کهریزک را تجربه کرده است. مصری‌ها و لیبیایی‌ها هنوز کهریزک ندارند.
 ما هم هنوز الجزیره نداریم.ما هنوز در میانه‌ی راهیم نه پایان آن؛ پس شبیه مصر و لیبی نیستیم حتی اگر رهبران ایران و لیبی و مصر بسیار شبیه هم باشند.

بابام نخست وزیر مملکته

بابام نخست وزیر مملکته

بغل دستی من که رنگ به صورتش نبود دوباره با شرم گفت: «ببخشید پدرم واقعا وقت نداشت اما امشب مجبورش می‌کنم برود برایم جلد کتاب بگیرد.» معلم داد کشید: «آخه چطور می‌شه پدرت وقت نداشته باشه ؟ مگه بابای تو چیکار باشیه مملکته؟» بغل دستی من آرام سرش را بلند کرد و با حالتی درمانده گفت: «بابام نخست وزیر مملکته.»

دختران میر حسین موسوی این روزها بیش از همیشه نگران پدر و مادر خود هستند. آنها شاید این روزها خاطره روزهای دهه شصت مردم سرزمین خود را درمی‌یابند. دختران میرحسین موسوی و زهرا رهنورد در محیط هنری و بدور از خشونت و تعصب‌های جاری بزرگ شده‌اند. این دختران دوران دبستان خود را در مدرسه «رفاه» ، محل تحصیل دختران خامنه‌ای، عسگراولادی، ناطق نوری و بسیاری از مسئولین نظام درس خوانده‌اند. یکی از همکلاسی‌های دختر بزرگ رهنورد که در سال‌های اول دهه شصت بغل دستی او در مدرسه رفاه بوده خاطراتش را اینچنین تعریف می‌کند:


«مدرسه ما پر بود از بچه‌های مسئولین. هر کدام هم با یک تویوتای سفید و یا یک ماشین آخرین مدل به مدرسه می‌آمدند و همه هم راننده داشتند. بچه‌های میرحسین که آن روزها نخست وزیر مملکت بودند اما هرگز اینگونه نبودند و به قدری ساده لباس می‌پوشیدند و هرگز از منصب پدر خود نمی‌گفتند که در کلاس هیچ کس نمی‌دانست دختر نخست وزیر مملکت همکلاس‌اش هست.»

او ادامه می‌دهد:«‌رسم بود که اول سال تحصیلی بچه‌ها کتاب‌ها و دفترهای خود را کاغذ کادو کنند و جلد پلاستیکی رویش بکشند. در مدرسه ما قانون این بود که همه کتاب‌ها و دفترچه‌ها باید جلد می‌شد. بعد از یک هفته معلم کلاس که خانم نقاشیان نام داشت از همه خواست تا دفتر و کتاب‌ها را بیاورند تا جلد آن، برچسب نام و نام خانوادگی را ببیند و نمره انضباط بدهد. هفته اول بغل دستی من از معلم عذر خواست و گفت بابام وقت نداشت برایم پلاستیک بخرد. هفته دوم دوباره خانم نقاشیان بالای سر میز ما آمد و باز بغل دستی ساده و آرام من گفت ببخشید به خدا پدرم خیلی سرش شلوغه و مادرهم کار می‌کنه. هفته سوم معلم بالای سر میز ما آمد و با دیدن کتاب‌های بی جلد او فریاد زد :«جلد کتاب‌هایت کو؟چرا اینها جلد ندارند؟»


بغل دستی من که رنگ به صورتش نبود دوباره با شرم گفت:«‌ببخشید پدرم واقعا وقت نداشت اما امشب مجبورش می‌کنم برود برایم جلد کتاب بگیرد.» معلم داد کشید: «آخه چطور می‌شه پدرت وقت نداشته باشه؟ مگه بابای تو چیکار باشیه مملکته؟»

بغل دستی من آرام سرش را بلند کرد و با حالتی درمانده گفت:«‌بابام نخست وزیر مملکته.»

کلاس در سکوت فرو رفت. معلم به صورت بغل دستی من زل زد و در حالی که کتابش را روی میز گذاشت گفت: «به آقای نخست وزیر سلام برسانید و بگویید کتابچه‌های بچه‌شان هم نیاز به توجه دارند.»

مریم که خودش را از حامیان جنبش سبز و شخص میرحسین موسوی می‌داند می‌گوید: «من به خاطر مدرسه‌هایی که رفتم بسیاری از فرزندان مسئولین را دیدم و شناختم. هیچ کدامشان ساده‌تر از خانواده میرحسین نبودند. در حالی که در مدرسه وقتی دختر خامنه‌ای میشدی همیشه بین تو و دیگران تفرقه حکم می‌کرد و او با یک تویوتا سفید و دو تا اسکورت و یک خانم محافظ به مدرسه می‌آمد دختران میرحسین موسوی هرگز از بقیه متمایز نشدند.»


مریم که برادرش در دهه شصت در زندان اعدام شده‌است می‌گوید: «دل خوشی از این رژیم ندارم اما الان حس می‌کنم میرحسین موسوی اگر در آن سالها خطایی هم کرد و به دلیل باور زیادش به نظام اسلامی بعضی چیزها را ندید ، در دو سال گذشته جبران بسیاری از خطاها را کرده‌است.» دلم می‌خواهد دختران موسوی را پیدا کنم و به آنها بگویم همیشه کنارشان هستیم و نمی‌گذاریم حس کنند که تنها هستند

مریم می‌گوید: «هنوز صدای بغل دستی ساده ‌ام در گوشم هست....الان هم می‌خواهم به او بگویم بابات رئیس جمهور مملکته دوست خوبم یک دنیا اینو باور دارن جز اون دروغگوها»

ایران امروز؛ فحش و ناسزای بیشتری بدهید تا قابل احترام بمانید



چکیده :متأسفانه صحنه ی حاکم بر ایرانِ امروز، صحنه ای پر از دروغ و فریب و ریاکاری و نان به نرخ روز خوردن است. امروز هر که بتواند فحش و ناسزای بیشتری بدهد آدم محترم تری است و پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی می کند. امروز اخلاق گم شده ی حاکمیت این سرزمین است و همه به فکر حفظ مسند خویش اند و برای ماندن دست به هر کاری می زنند....


کلمه- سعید محمدپور: قرائت گزارش آقایانِ با بصیرت، تحقیق و تفحص از غائله ی ۲۵ بهمن ۸۹، یک بار دیگر حقانیت خواست مردمی را منعکس کرد که در مقابل عده ای ایستاده اند که دروغگویی و وارونه جلوه دادن امور مشخصه ی بارز آنان است.

جدا از بُعد حقوقی این تحقیق و تفحص که باید متشکل از افرادی بی طرف و بی غرض باشد، اما از طنز روزگار همه این هیئت ۵ نفره بارها موضع هایی غرض ورزانه نسبت به خواست معترضین داشته اند – تصور کنید حداد عادل، حسینیان و بروجردی، نکونام و شاهرخی چگونه می توانند ادعای بی طرفی و عدالت کنند؟! – سؤال این است، نمایندگانی که فردای ۲۵ بهمن در خانه ی قانون گذاری این کشور که باید نماد قانون و عدالت باشد و پاسدار قانون اساسی، از روی بغض و کین حنجره می درانند که موسوی و کروبی و خاتمی باید اعدام شوند و بدیهی ترین حق قانونی مخالفان را نیز به رسمیت نمی شناسند، ارائه چنین گزارشی از سوی آنان چه وجهه ی قانونی و رسمی می تواند داشته باشد؟؟

نکته بارز این گزارش را چندی قبل وزیر اطلاعات در نمایش ساختگی “دیروز، امروز، فردا”، ارائه داد و عملاً نشان داد که دست حاکمان خالی تر از همیشه است و پرونده سازی ها و تواب سازی نیز نتوانسته برای ایشان اسناد قابل اعتنایی فراهم آورد، این بار نیز همان ادبیات و همان حرف های تکراری از تریبون مجلسی که دیگر خانه ملت نیست بیان شد.

جالب اینجاست که آقای لاریجانی رئیس مجلس فرمایشی، سخن از پایداری مجلس در قبال حقوق ملت می نماید و گزارش قرائت شده را سخن ملت می داند ولی چشم بر حقایق و واقعیات جامعه بسته است. ایشان حتماً به اصطلاح خودشان مجازات سران فتنه را خواست و حقوق مردم می داند اما آدم کشی ها، تجاوز، زندان های غیرقانونی، شهید دزدی و دروغ، دزدی از بیت المال، سیاست های غلط اقتصادی را که هر روز فشار بیشتری بر مردم وارد می آورد نمی بیند و خواست مرم نمی داند.


امروز در این کشور که روزگاری صحنه ی مبارزه با مجلس فرمایشی و حکومتی بود کار به جایی کشیده است که باید از آن مجلس ها با عزت و افتخار یاد کرد چرا که در آنها حداقل مصدق و مدرسی بودند که حقیقت را فدای مصلحت نکنند و دین خود را به دنیایشان نفروشند. امروز حب جاه و مقام آنقدر در نزد آقایان بالاست که حاضرند دین و حتی خودشان را فدای مسندی کنند که بنا به فرموده ی مولایمان امام علی (ع) اگر ماندنی بود به آنان نمی رسید.

امروز از تریبون مجلسی که روزگاری خانه ی ملت بود از تلاش های سپاه و بسیج و صدا و سیما تقدیر می شود، چرا که حتماً کتک زدن مردم اعم از زن و مرد و پیر و جوان در این سرزمین جای تقدیر دارد!! حتماً نشان دادن یک نفر به عنوان پدر، به جای پدر اصلی شهید صانع ژاله در رسانه غیر ملی باید تقدیر شود!! حتماً جاسوسِ خود خواندن یک جوان بیگناه – شهید ژاله – که برای دفاع از حق آزادی و عدالت و مخالفت با آقایان به شهادت رسید باید مورد تحسین قرار گیرد!! حتماً حمله با چوب و چماق برای شهید دزدی باید مورد حمایت و احسنت گویی آقایان قرار گیرد!! و…


جالب اینجاست که اینان از فرط دروغگویی خودشان را هم ضایع کرده اند. به قول معروف دروغگوی کم حافظه اند. از سویی وزیر اطلاعات اعلام می کند ۲۵ بهمن مردم برای خرید عید به خیابان آمده بودند. از سوی دیگر مجلسی ها گزارش تحقیق و تفحص از غائله ی ۲۵ بهمن ارائه می دهند!؟ از سویی از نظر آقایان همه اینها فتنه بوده است و کار آمریکا و اسرائیل و غرب که با تدبیر و هوشمندی ایشان خاموش شده است ولی هر روز یگان ویژه و نیروی انتظامی را بسیج می کنند که مانع از حرکت های اعتراضی مردم شوند؟! حتماً شلیک گاز اشک آور و گلوله به سمت مردم نیز جزو برنامه های خرید شب عید است و یا آقایان زودتر به استقبال مراسم سنتی چهارشنبه سوری رفته اند و اینها جشن آتش افشانی بوده است؟! البته برای دولتی که بیش از یک سال، تمام توان و نیروی خود را همراه با ارعاب و خشونت و زندان و حصر رهبران جنبش به کار بست تا به قول خودشان آتش فتنه را خاموش کند، تظاهرات ۲۵ بهمن، ۱ اسفند و ۱۰ اسفند رسوایی بزرگی است که حتی دیگر کاری از دست دروغگویی های ایشان نیز بر نمی آورد.

متأسفانه صحنه ی حاکم بر ایرانِ امروز، صحنه ای پر از دروغ و فریب و ریاکاری و نان به نرخ روز خوردن است. امروز هر که بتواند فحش و ناسزای بیشتری بدهد آدم محترم تری است و پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی می کند. امروز اخلاق گم شده ی حاکمیت این سرزمین است و همه به فکر حفظ مسند خویش اند و برای ماندن دست به هر کاری می زنند. امروز دین پوششی برای بازی های پشت پرده ی آقایان شده است اما فراموش کرده اند که روزی این پرده فرو خواهد افتاد و ملت پرده از اسرار آنان برخواهند داشت. البته این فراموشی مُهری است که خداوند بر دل و گوش و چشم و جان اینان زده است و چه عذاب دردناکی است.


سحر نزدیک و خداوند همیشه یاور صابران است.

برای چراغهای خاموش خانه میر حسین



چکیده :اکنون شب است؛ معمار خورشید در چنگال سیاهی است. چراغ های خانه اش خاموش است؛ شب را سهم گریه است تا صیقل صبح، تا عطر اقاقی، تا «غصه هایی در گنجه ای بی کلید». اما کیست که نداند تا روز و طلوع دوباره ی خورشید راهی نیست. عید همین...


کلمه- یسنا مهرآسا

گفته بود: وقت بسیار است و دوباره نزد هنر باز خواهم گشت. و انگار دیگر جنگی نبود و رخصتی دوباره برای تکلم تصویر و سهم نور.

چراغ ها روشن بود.

رنگ ها هم کمر خم کرده بودند. او هنوز اما دست در آغوش قلم، روی بوم می رقصید. از میان سال های دور آمده بود؛ آنقدر دور که به پیری رسیده بود و رنگِ مو در جوانی جا نهاده بود. دست از سیاست شسته در عالم نقاشی و معماری، دل به استعلای فرهنگ سپرده بود. سال ها بود در سکوت و نجابت، با نگاه، آفریننده ی تصویر بود؛ تصاویری که هم دلداده ی سنت است و هم امروز. ذات هنر، او را گل آفتاب گردانی پرورانده بود که هر لحظه اش را به سوی حقیقت نور می کشید؛ تا جایی که در تمام نقاشی ها و طرح های معماری اش مصداق یافت؛ ساختمان هایی آفرید آجری، با تزئیناتی از گلهای با منفذ، تا نور خورشید را از خود عبور دهند (کانون توحید)

طرح بقعه ی شهدای هفتاد و دو تن را به خط گریه کشید. چنان این بنا را با الهام از چهل ستون و مقبره ی شیخ صفی، رقم زد که نور مجال آن یافت در تمام ساعات روز، چرخنده بر مقبره ی شهدا به رقص بنشیند.

روح او اندیشه ی میان سنت و مدرنیسم را در پیکره ی ساختمان سترگ صبا، روبروی درخت های ایستاده ی خیابان ولیعصر، به گفتگو نشاند. تا که ایستاده ای این بنا نموداری است ساده از سنت؛ همین که حرکت می کنی و پا به داخل می نهی، مدرنیسم به پیشوازت می آید اما باز نه به تنهایی که بی پروا دست در دست سنت است. اینجا دوباره نور طبیعی در گالری های موزه تو را به امان روشنی می سپارد. با مصالح عریان بنا، حرکت به سوی حقیقت هنری صلابت بیشتری می یابد. دل بی قرار معمار اما، در میان گالری های مدرن طبقات بالا، در گالری «خیال» تنها دل به تزئینات محض سنتی سپرده و مدرنیسم را برای دقایقی پشت در نهاده که خبر از بی قراری های روح شرقی ندارد. آدمی اینجا بی دغدغه به آغوش آرام گذشته و سهمی از هویت امروز می رود. چشم هوس میکند پلک ها را به سویی نهد و ساعت ها زیر دست های مهربان خورشید، عمیق به نظاره بنشیند.

تمام این بنای سترگ اما به لباسی از شیشه، بی هراس، تمام حقیقت خود را به نظاره نهاده است. رنگ قرمزِ سازه های ساده فلزی به این اندام شیشه ای توازن بیشتری بخشیده است.

این میانه روی و سعی در پیوند سنت و مدرنیسم در نقاشی هایش هم دیده می شود. رنگ ها و حرکت ها، هم حکایت از رمز و شهوداند و هم عناصر مدرن. خط ها و رنگ ها از جهان ذهن در قالب آبستره به بوم آمده و قوه ی بصر مخاطب را به ورز گرفته تا در دل سادگی ها و پیچیدگی ها حقیقت را بیابد و همواره به سوی آن در حرکت باشد.


در این میان

هنوز چراغ ها روشن بود؛

هنوز چراغ ها روشن بود؛


رنگ ها نقش میزدند به آبی آسمان، به پروانه های بنفش و سفیدی نور که ناگهان روح هنرمند پیر، طرح شکافی دید عمیق، میان راستی و دروغ؛ دید که آسمان بوم سیاه است و نور منفذی نمی یابد؛ نفس راستی در میان آوارهای دروغ به شماره افتاده بود. در رویای خبط خیال، دست هایی دید که او را به یاری می طلبیدند. بلندای نور از منفذهای گل های آجری و پاره های نقاشی، تمام کجی ها و ناراستی ها را برجسته کرده بود. طرح بوم خبر از آشفتگی برون می داد. کار از سخن بی صدای تصاویر گذشته بود. غرش الله اکبر دست از کمر قلم رها کرد، بوم را به رنج فراق نشاند که آغوش آدمیان به او محتاج بود. تنها هر چه سبزینه داشت برداشت؛ رنج سیاست را برای تابش دوباره راستی بر خانه های تاریک به جان خرید و در رویای نسیم و ستاره طرح سبزی بر شهر نشاند. سیاهی، دست به دشنه برد. میر، تنها سراغ از راستی گرفت. اقلیم شقایق، بر پا شد.

اکنون شب است؛ معمار خورشید در چنگال سیاهی است. چراغ های خانه اش خاموش است؛ شب را سهم گریه است تا صیقل صبح، تا عطر اقاقی، تا «غصه هایی در گنجه ای بی کلید». اما کیست که نداند تا روز و طلوع دوباره ی خورشید راهی نیست.

عید همین فرداست.

۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه

سخنان برحق یک دانشجو در دانشگاه هنر


گیریم که پاک ترین و بی نظیرترین انتخابات عالم را برگزار کردید

گیریم که شما مدافع و مجری سرسخت قانون اساسی می باشید

گیریم که شما خیابان ها را به خاک و خون نکشیدید

گیریم شما قتل و غارت نکردید

گیریم شما بی گناهان را گناه کار و گناه کاران بی گناه را در بند نکردید

گیریم شما در بندنتان با در بندانتان هر آنچه خواستید نکردید

گیریم شما شکنجه نکردید
گیریم شما تجاوز نکردید

گیریم دادگاهتان داد را به تمامه اقامه کرده است

گیریم قاضی القضاتتان مظهر بارز عدالت علوی است

و احکام دادگاهتان یگانه نماد رافت اسلامی است

گیریم قبله تان کعبه ی آمال،اسلامتان اسلام ناب محمدیست و نمازتان نماز ظهر عاشوراست

و خمینی تان روح الله ترین تفسیر از همان که روزی گفت میزان رای ملت است

گیریم ما مشتی خس و خاشاک جاسوس انگلیس و آمریکا هستیم

گیریم ما آگاهانه و به عمد به منظور تاراج خون پدران و برادران شهیدمان شائبه ی تقلب در انتخابات را دامن زدیم

۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

مهدی خزعلی :تفنگ گراز کُش در خیابان آزادی !


«تغییر»: مهدی خزعلی : از گاردی مسلح  پرسیدم: ” این تفنگ چیست؟ دوران ما نبود!” گفت : ” شما کدام دوران بودید؟” عرض کردم: ” دوران جنگ! “  گفت : ” این تفنگ گراز کش است!

امروز هم خیابان های تهران پر از نیروهای ضد شورش بود، یگان موتوری و لباس شخصی ها و گاردی های سراپا زره پوش،  مثل همیشه بودند! اما یگان موتوری جدیدی با بادگیرهای آمریکایی اضافه شده بودند، یک تفنگ جدید هم آورده بودند که روز اول اسفند هم در دستشان بود، از گاردی مسلح  پرسیدم: ” این تفنگ چیست؟ دوران ما نبود!” گفت : ” شما کدام دوران بودید؟” عرض کردم: ” دوران جنگ! “  گفت : ” این تفنگ گراز کش است! ” هر چه بود تیرهای بزرگی داشت که ساچمه پخش می گرد و در آن واحد می توانست دهها پرنده را هدف قرار دهد!
چیز عجیب دیگری که امروز دیدم، تفنگ ژ ۳ دوربین دار بود، نمی دانم چرا تفنگ جنگی – آنهم دوربین دار – آورده بودند، راستش اول که تفنگ جنگی در دستان آنها دیدم، شک کردم، گفتم نکند از منافقین باشند و آمده اند تا باز صانع ژاله و محمد مختاری دیگری را ترور کنند! اما دیدم خیر، لباس فرم دارند و از نیروهای ضد شورش اند!  می گفتند که نیروهای ضد شورش با سلاح گرم نمی آیند، اما ظاهراً آمده بودند، خدا به خیر بگذراند!
مطلب جالب توجه دیگر این که با وجود آماده باش صد درصد و حضور پر تعداد  نیروهی ضد شورش، مردم به خیابان نیامده بودند، ظاهراً غافلگیری ۲۵ بهمن موجب شده است تا هر شایعه حضور را جدی بگیرند، مردم هم دست آنها را خوانده اند، نمی آیند و نمی آیند تا وقتی که خیال آقایان راحت می شود و همه اعلام می کنند ” فتنه تمام شد” به یکباره ۲۵ بهمن را می آفرینند و کاسه کوزه های آنها را در هم می ریزند!  به هر حال این قصه سر دراز دارد و هر روز بیشتر و بیشتر می شود، باز هم می گویم، راهش این نیست، بیراهه می روید، لجبازی با مردم آخر و عاقبت ندارد، بیایید پای حرف مردم و آنها را بشنوید، هنوز هم کورسوی امیدی برای اصلاح مانده است، هر چند بسیاری می گویند که دیگر دیر شده است و آب رفته را نتوان به جوی بازگرداند!
۵ اسفند ۱۳۸۹ /
مهدی خزعلی

این حسین که میرحسین است ( محمد رهبر )


 این حسین که میرحسین است

غروب  22 خرداد سال 88 اتفاقی در راه بود. نیروهای امنیتی به ستاد مرکزی میر حسین حمله کردند و چند نفری دستگیر شدند و این تازه وقتی بود که در حوزه های رای گیری مردم رای به دست ایستاده و با در بسته روبرو شده بودند . وزارت کشور حاضر به تمدید ساعات رای گیری نبود، ناظران نامزدهای اصلاح طلب هم از حوزه های انتخاباتی اخراج شده بودند. ساعت هفت شب ماموران وزارت اطلاعات به دهها نفر از خبرنگاران زنگ زدند و با تهدید گفتند حق ندارند هیچ خبر و گزارشی بدهند و مصاحبه ای با رسانه های خارجی کنند. خبر رسید که موسوی قرار است در روزنامه اطلاعات، کنفرانس خبری برگزار کند که نشد، ماند برای ساعت 11 شب. جایی نبود به جز دفتر "گفتمان مسلمانان" در خیابان جردن؛ گفتمان مسلمانان را میرحسین موسوی در سالهای دهه هفتاد بر پا کرده بود و آهسته و پیوسته آنچه در جامعه می گذشت را رصد می کرد و بیش از آنکه سیاسی باشد، فرهنگی و پژوهشی بود و مشاوران دوران انتخاباتش، بیشترینه از همین نهاد فرهنگی بودند.
 میرحسین آمد و اعلام کرد که بنابر گزارشهای واصله از تهران و شهرستانها، رای مردم با اوست و رییس جمهور ایران است. این در حالی بود که خبرگزاری فارس، هنوز کار به شمارش آرا نرسیده ، مدعی شد احمدی نژاد با 25 میلیون برنده است و دست او را بالا برد. با شمارش آرا، احمدی نژاد بدون رایی باطله در پیش بود، بگیر و ببند ها همزمان با شمارش آرا ادامه داشت ، شب از نیمه گذشته بود و دیگر احمدی نژاد را رییس جمهور می خواندند.
لباس شخصی ها در خیابانهای تهران حیدر حیدر گویان و هلهله کشان راه افتادند و بیش از آنکه شادمانی کنند، ترس را بر در و دیوار خانه ها می پاشیدند. ساعت 5 صبح شماره تلفنی اعلام شد که پیامی از میر حسین را به گونه خودکار اعلام می کرد، صدایی ضبط شده در آغاز سپیده می گفت که  میرحسین، تسلیم کودتا نخواهد شد. هنوزهیچ کس در خیابان نبود که میرحسین ایستاده بود.

یک بلندگوی دستی
آنچه برای میر حسین موسوی ماند، بلندگوی دستی بود و صدها هزار مردمی که 25 خرداد سال 88، میدان آزادی  تا امام حسین را پر کرده بودند. صدایش میان همهمه مردمی که می گفتند:" میر حسین پرچم ایرانِ من و پس بگیر" گم بود. گفت که "موسوی" مهم نیست و باید به مردم احترام گذاشت، دستش را مشت کرد و بلندترین دستِ افراشته خیابان شد. چه کسی باور می کرد مردی پس از بیست سال گوشه نشینی چنین شوری به پا کند؟
 اسفند سال 87 که حضورش با کناره گرفتن خاتمی و انداختن عبای سید بر دوش قطعی شد، بسیاری بر باختِ نخست وزیر دهه شصت، شرط بسته بودند. سخنور نبود و رسانه ای هم نداشت. موی سیاه سالهایِ شصت و تصاویر دورتر" برادر موسوی" که شلوار بسیجی می پوشید و با کت و شلواری ساده در ساختمانِ نخست وزیری می نشست، مثل پست نخست وزیری، به تاریخ پیوسته بود. موسوی در تمام بیست سال بعد، نه تصویرو نه صدایش به جایی  نمی رسید، تلویزیون حکومتی که می توانست بسیاری را که در انقلاب و جنگ نبودند به "السابقون" تبدیل کند به عمد از موسوی می گذشت. گاهی در اخبارِ مجمع تشخیص مصلحت نظام ، پیرمردی سپید موی با گردش دوربین از نظر می گذشت که میان سالگان می شناختنش و نشانی می دادند. اما جوانانی که تاریخ را در کتاب های دگرگونه مدارس خوانده بودند از نخست وزیر دوران جنگ جز چند خطی نمی دانستند، چه رسد به اینکه بدانند میرحسین موسوی در سالهای پیش از انقلاب از دایره روشنفکران، پای به مبارزه گذاشته و دوست عبدالعلی بازرگان بوده و از شوریدگان شریعتی و هم نشینان دکتر پیمان.
 زاده 11 اسفند سال 1320، با زهرا رهنورد که آن روزگار از شویش، شهرتی بیشتر داشت و مجسمه سازی بنام و زنی روشنفکر بود، ازدواج کرد. حزب جمهوری اسلامی جایی بود که موسوی را کنار آیت الله بهشتی نشاند و این مهندس معمار بیش از آنکه با آیت الله خامنه ای، خویشاوند دور و همشهریش پیوندی سیاسی داشته باشد، با روشنفکران و روحانیت انقلابی دمساز شد. شاید راز پشتیبانی بی حد بنیانگذار انقلاب از او هم در این بود که آیت الله خمینی  چندان امیدی نداشت تا اهل عمامه بتوانند کار اجرایی از پیش ببرند. وزارت خارجه موسوی در دولت رجایی کوتاه بود و رجایی و نخست وزیرش باهنر به کینه مجاهدین خلق دچار شدند و ریاست جمهوری به گونه ای اضطراری به حجت الاسلام خامنه ای رسید. میر حسین موسوی هم نخست وزیر شد و ماند.
آنگونه که در مناظره اش با احمدی نژاد می گفت دولتش توانسته بود در همان وقتی که آتش جنگ، پنج استان ایران رامی سوزاند و نفت ایران تحریم شده و به زیر 10 دلار سقوط کرده بود ، رزق و روزی مردم را به دستشان برساند. با این حال در همان دوران هم دشمن بسیار داشت، محافظه کاران روحانی و مکلاهای موتلفه اسلامی ، مجلس را علیه اش
شوراندند و نامه 99 نفر از نمایندگان مجلس به دست آیت االله خمینی رسید که عزل نخست وزیر را می خواستند.
 حجت الاسلام خامنه ای، رییس جمهور وقت  هم میرحسین را نمی خواست. دولت کار خود می کرد و بنابر قانون اساسی، چندان اختیاری با رییس جمهور نبود و میر حسین هم گویا در اداره  دولت، گفته های ارشادی امام جمعه تهران را به گوش نمی گرفت. خامنه ای گفته بود که آن نامه را 100 نفر نوشته اند و او نفر صدم است. هر چه بود باز هم نخست وزیر ماند و از جنگ و بمباران و شلمچه و خوزستان گذشت. درگذشت بنیانگذار دهه شصت را با خود برد و قانون اساسی اصلاح شده، قدرت را به رهبر تازه رسیده داد و جایی برای آخرین نخست وزیر نماند.

20سال حصر
میرحسین، مشاور دولت هاشمی و خاتمی بود؛ می توان حدس زد که مشاوره در نظام اداری ایران تا چه حد تشریفاتی است. در مجمع تشخیص مصلحت نظام هم حضوری داشت و شنیده شده که در مجمع و بعد از قتل های زنجیره ای نطق تندی کرد که طبق معمول انتشاری نیافت. بعد از توقیف گسترده مطبوعات در سال 79 هم بیانیه ای داد و این توقیف ها را "فله ای" خواند، اما دلِ میرحسین  جای دیگر بود ، فرهنگستانِ هنر که خود طراح ساختمانش بود و بعد از نامزدی اش برای ریاست جمهوری از آن هم بر کنار شد. در این بیست سال سکوت ، میر حسین به هنر و نقاشی و طراحی سرگرم بود و از پنجره خانه ای که کنار بیت رهبری است، آمد و رفت اهلِ ولایت را می دید و عبرتی می گرفت، کتابخانه پر و پیمانش که گرداگردِ پذیرایی و مبلمان مندرس و سادهِ آبی را گرفته است، نشان می داد که مهندس در این بیست سال بر لب جوی قدرت نشسته بوده و تاریخ می خوانده است. دوستانش نیز بیشتر از اهالی کناره بودند، مشاورانی که در قدرت جای نگرفتند و در همان دانشگاه روزگار می گذراندند یا به کار فرهنگی و انتشار کتاب سرگرم بودند؛ علیرضا بهشتی شیرازی که البته نسبتی با خاندان دکتر بهشتی ندارد و مدیریت روزنامه توقیف شده کلمه سبز با او بود از این جنس آدمهای پیرامونی میرحسین است . ساده پوش و قانع و با شلوار جین آبی ساده ای که یادآور حزب اللهی های روشنفکر و اهل تسامح دهه شصت بود. او با  تواضع  به روزنامه نگاران آمده به "کلمه سبز" می گفت که چیزی نمی داند و از "روزنامه جمهوری اسلامی" سالهای دور که در آن بوده، بسیاری چیزها تغییر کرده و کار به دست شماست.
 موسوی شاید همان بیست سال هم در حصری نامرئی بود، نه می توانست بلند حرفی بزند و نه می توانست به انتخابات بیاید. عسر و حرج میر حسین در دو انتخابات سال 76 و 84 در آمدن و پای به وادی انتخابات ریاست جمهوری نهادن، شاید به همین باز می گشت که دستهای بیت نمی گذاشت که بیاید. اما در سال 88 وضع به گونه ای دیگر بود. میر حسین در مناظره با احمدی نژاد گفت که احساس خطر کرده است برای ایران و کارد به استخوانش رسیده و آمده است.

پشت حصار های بیت
کوچه فردوسی خیابانِ کارگرِ جنوبی، در حصار امنیتی بیت رهبری است ، حتی در روزهای عادی هم باید از گیتِ امنیتی پاستور گذشت تا به خانه موسوی رسید. این خانه یادگار سالهای جنگ است و همسایگانش جنتی و خزعلی بوده اند که سالهاست به جای خوش و آب و هوایی رفته اند و میر حسین همان جا مانده است. پس از تظاهرات 25 بهمن ماه، حصارهای آهنین، کنار خانه میرحسین برپا کرده اند. حتی دختران موسوی را به خانه راه نیست ، دخترش در مصا حبه ای چند روز پیشتر از انتخابات سال 88 گفته بود که اگر اسلحه را بر شقیقه موسوی بگذارند ، پدرش از راهی که برگزیده باز نمی گردد.
 میر حسین موسوی در حصر است. در دوسالی که گذشت او پیش از هوادارانش از همه حقوقی که داشت محروم شد، بیش از یکسال است که حقوق میرحسین قطع شده  و به ناچار تابلوهای نقاشی را فروخت و از آن سو خواهر زاده اش در روز عاشورا ترور شد. میر حسین بدون هیچ رسانه ای توانسته صدایش را از کنار بیت رهبری به گوش مردم برساند، بیانیه های موسوی لحنی دارد از آرمانهای انقلاب 57 که تازه است؛ انگار که از همان بهمن می آید و با همه اتفاقاتی که از سر گذرانده، هنوز بنیانگذار را دوست می دارد.
 جالب اینکه طرفداران هم توانسته اند تفکیکی کنند، بین میر حسین موسوی مقاوم و آزادیخواه و آنچه که دوست دارد. کاربری در بالاترین نوشته بود که "میر حسین، دوستت داریم ولی نمی خواهیم به آرمانهای امام راحلت بازگردیم ".
  میرحسین توانسته است در قلب هوادارانش که به خیابان می زنند، جای گیرد. فریاد های هواداری از میر حسین با "یا حسینِ" خونین مردم در عاشورای سال 88 گره خورد و نشان  داد که نام نخست وزیر قدیمی ، تقدسی یافته است. بااین همه میر حسین نخواسته تا نام رهبر جنش رابر خود نهد وتنها به همراهی همیشگی سبزها خرسند است؛ اگر حصارهای آهنین بگذارد.
 خانه ای دوست داشتنی، روبروی بیت رهبری ایستاده است، محافظان بیت، حتی اجازه حضور لباس شخصی های مطمئن را هم در آن نواحی و به خونخواهی نمی دهند ، اما شاید آزادی این خانه، "بیت" را به حصری ابدی دچار کند.  

۱۳۸۹ اسفند ۱, یکشنبه

گزارش دکتر خزعلی از وسط تظاهرات 25 بهمن


بیطرفانه و بعنوان یک ناظر یا خبرنگار، یا کسی که دفتر کارش در قلب حادثه است، بگویم: «اگر برخورد نمی شد، جمعیتی مثل 25 خرداد 88 تشکیل می شد، اما با توجه به گستردگی خیابان‌های درگیر، می توان آنرا میلیونی برآورد کرد. سایت های جناح حکم نظیر تابناک، نوشتند: حضرات به راهپیمایی از پشت کامپیوتر مشغولند و سطح شهر آرام است. همه بر قلیل و ناچیز بودن تعداد تظاهر کنندگان و غیر قانونی بودن آن اصرار داشتند.

یکی از همین سایت ها نوشته بود که تظاهر کنندگان با ظاهری زننده و قبیح به عنوان روز ولنتاین (روز عشق) با ماشین های لوکس و گران قیمت آمده بودند! ولی آنچه ما دیدیم پیاده بود، عقل سلیم حکم می کند که ماشین – آنهم لوکس و گرانقیمت – را در میدان درگیری نیاوریم!

درجای دیگر آوردند که: ” تعداد زیادی از عوامل فتنه در خیابانها توسط حرکت های خود جوش مردم، عقب رانده شده و مقابله با آنها ادامه دارد!” در این قسمت اولاً: اجتماع مردمی که درخواست راهپیمایی داده اند، غیر قانونی است و تجمع طرفداران جناح حاکم می شود ” خود جوش و مردمی!” آنها که نیازی به مجوز ندارند! ثانیاً: این همین نوشته هم بر کثرت جمعیت دلالت دارد و ادامه مقابله. ثالثاً : من چیزی از خودجوش ندیدم، هر چه بود نیروی ضد شورش بود. من یک فراخوان راهپیمایی ندیدم، یک حرکت خود جوش در اعتراض به عدم صدور مجوز راهپیمایی آرام بود.  

شهر خلوت تر از همیشه بود، صبح به منزل پدر رفتم، درخیابان ولیعصر و میدان تجریش و شریعتی و پاسداران حتی یک پلیس هم دیده نمی شد، خیلی عجیب بود، با خود گفتم لابد همه را برده اند خیابان انقلاب و آزادی!

ساعت ۲ برگشتم، در مسیر از مقابل دانشگاه تهران و میدان انقلاب گذشتم، خبری نبود، سر گذر ها تعدادی نیروی انتظامی ایستاده بودند، از گارد و موتور سواران هم خبری نبود
ساعت ۳ گروههاو دستجات چند نفری از همه خیابان‌های منتهی به انقلاب و آزادی سرازیر بودند، از گام‌های محکم و استوارشان می شد فهمید که به کجا می روند. دوستی آمد و با موتور او تا فردوسی رفتیم، پیاده روی شمالی خیابان انقلاب مملو از جمعیت شده بود که با سرعت به سمت آزادی در حرکت بودند، با سکوت مطلق، گویی که پی کار خویش می روند، تمام میدان انقلاب و خیابان های انقلاب و آزادی و … مملو از نیروهای ضد شورش و موتوری های بسیجی شده بود، صدای چق چق شوکر ها برای ایجاد رعب بلند بود، اما مردم آرام و بی صدا در پیاده روها در حرکت بودند!
به یکباره حمله چماق بدستان به مردم بی دفاع و آرام شروع شد، ساعت شلوغی میدان بود، در میان جمعیت رهگذران بی تقصیر و غیرسیاسی هم بودند، اما نیروهای ضد شورش قربه الی الله تر و خشک را با هم می سوزاندند! خودم را جای آنها گذاشتم، واقعاً کار دشواری است، تصور کنید، می خواهید به کسی حمله کنید که آرام و مظلومانه از کنار پیاده رو می گذرد، نه شعاری و نه حتی عکس العملی! خواهید دید که کار سختی است، پس قبل از حمله قدری دور برمی داشتند و عربده می کشیدند تا مردم بترسند و فرار کنند و قدری وجدانشان آسوده شود که اینها مخالفند و برای مقابله آمده اند، باز هم مردم مقابله نمی کردند!

دستور داشتند که این راهپیمایی را در تقاطع ها قطع و آن ها را به داخل فرعی ها بفرستند، نگران جمع شدن این افراد در میدان آزادی(التحریر) بودند، جمعیت به اجبار به داخل خیابان های فرعی کشیده می شد، عربده ها و باتوم ها از ۳۰ خرداد ملایم تر بود! نیروهای گارد موتورسوار هم کمتر بودند، بیشتر بسیجی ها بودند. برایم جالب بود، بین موتور سوارها ماسک پخش می کردند، دیدم عجیب است، آنها که مستظهر به باتوم و شوکر و سلاح و گاز اشک آور و قوای مسلح و قوای قضائیه و مقننه و مجریه و ولایت هستند، از چه می ترسند؟ چرا رو می پوشانند؟ و در مقابل مردم بی دفاعی که در معرض اتهام محاربه و اعدام هستند با دست خالی و بدون روبند می آمدند!
در ۳۰ خرداد و عاشورا رسم بر این بود که گاز اشک آور را در جلوی جمعیت می زدند تا به سمت عقب فرار کنند، اما امروز همزمان یک گاز در جلوی جمعیت می زدند و گازی در انتهای جمعیت، تا افرادی که فرار می کنند نیز بسوزند! وارد خیابان جمالزاده شدم، اینجا غلظت گاز اشک آور بالا بود، به دنبال آتشی می گشتم تا تسکین سوزش گاز باشد، وارد سوپری شدم و او فندکی اهداء کرد و هر چه کردم پول آن را نگرفت. دستمال کاغذی در جیب داشتم، آنرا آتش زده و در برابر چشمانم گرفتم، کمی بهتر شد، اما افاقه نکرد.

از خیابان نصرت وارد اسکندری شمالی شدیم و به سمت بیمارستان امام خمینی رفتیم، آنجا سطل زباله ای را آتش زده بودند، رفتم تا صورتم را در برابر آتش بگیرم تا قدری تسکین یابد، جمعیت که ظاهر مرا دید، به یکباره مشت ها را بسوی من تکان داده و شعار ” مرگ بر دیکتاتور” سر دادند، نمی دانم چه شد، همراهم غیب شد، شاید ترسید یا سوخته بود – می گفت جانباز شیمیایی است و تحمل گاز ندارد – کمی به آقایان که مرا با دیکتاتور اشتباه گرفته بودند خندیدم، خنده مرا شناختند، و مرا در آغوش گرفتند و بوسیدند، عذر خواهی می‌کردند، از آنها خدا حافظی کردم ، رفیق موتوری هم که غیبش زده بود، پس پیاده به خیابان قریب رفتم. اینجا همیشه مرکز تظاهرات است، مقابل دفتر ما یکی از میدان های کارزار است، گاهی دست مردم است و گاهی دست بسیجی ها، پارسال شیشه ها و دوربین های دفتر را گاردی ها خرد کردند، یگان ویژه موتورسوار می‌رفت و با باتوم معظم آینه ماشین ها را خرد می کرد، ما هم از داخل دفتر این چوگان بازی با موتور را نظاره می کردیم، اما امسال دیگر بنا نداشتند به اموال مردم لطمه بزنند.

با حمله بسیجی ها، مردم یک چهارراه بالاتر رفتند و بسیاری هم به داخل خانه ها و شرکتها پناه بردند، حال ما از نزدیک نظاره گر بسیج شده بودیم، عربده می کشیدند، اما در رفتن سستی می کردند، یک بسیجی نوجوان – ۱۴ یا ۱۵ ساله – آمد و فکر کرد من با این ریش سر دسته چماقداران هستم، گفت: آقا بالا دارند شعار می دهند، به بچه ها بگید بیایند بالا! ” قدری به قد و بالای او نگاه کردم، یاد دوران جنگ افتادم، من هم وقتی اولین بار جبهه رفتم، مثل او مو در صورت نداشتم! اما من با صدام می جنگیدم با کسی که به سرزمینم تجاوز کرده بود، من هم یک بسیجی بودم، اما هرگز بر مردم تیغ نکشیدم! در فکر خویش غوطه ور بودم که بسیجی نوجوان بخت برگشته، فهمید که خطا رفته و سراغ ابوالریش دیگری رفت و از او برای چهارراه بالا کمک خواست، کمی بعد بسیجی دیگری آمد و فریاد می زد که آقا دارند می زنند، کمک بفرستید، همه روی موتورها نشسته بودند و می ترسیدند جلو بروند، آنکه ریشش بلند تر بود – یک قبضه یا بیشتر – و سمت فرماندهی داشت، فریادی کشید و با مشت آنها را راهی چهارراه نصرت کرد! بگذریم این ماجرا تا پاسی از شب ادامه داشت و صادقیه و پونک زودتر شروع و دیرتر تمام شد. چندین بار صدای تیراندازی شنیده شد و مردم می گفتند: ” دارند تیر اندازی می کنند و فرار می کردند.

من با موتور بسیاری از مناطق درگیری را بازدید کردم، از نزدیک با مردم و نیروهای ضد شورش صحبت کردم، خیلی گاز اشک آور نوش جان کردم ، فرزندم هم در مسیر دانشگاه تا خانه باتوم خورد، بیطرفانه به عنوان یک ناظر یا خبرنگار، یا کسی که دفتر کارش در قلب حادثه است، بگویم: «اگر برخورد نمی شد، جمعیتی مثل ۲۵ خرداد ۸۸ تشکیل می شد، اما با توجه به گستردگی خیابان‌های درگیر، می توان آنرا میلیونی برآورد کرد.»

اما سایت های جناح حکم نظیر تابناک، ابتدا تیتر نوشتند: ”راهپیمایی از پشت کامپیوتر” و اضافه فرمودند که: ”حضرات به راهپیمایی از پشت کامپیوتر مشغولند و سطح شهر آرام است” کمی بعد گفتند ۱۰۰ نفر آمدند و دیگری تا ۱۰۰۰۰ نفر را اقرار کرد و سومی تا دهها هزار نفر را اعلام کرد، اما همه بر قلیل و ناچیز بودن تعداد تظاهر کنندگان و غیر قانونی بودن آن اصرار داشتند.

یکی دیگر برای تحریک مردم نوشته بود که تظاهر کنندگان با ظاهری زننده و قبیح به عنوان روز ولنتاین (روز عشق) با ماشین های لوکس و گران قیمت آمده بودند! ولی آنچه ما دیدیم پیاده بود، عقل سلیم حکم می کند که ماشین – آنهم لوکس و گرانقیمت – را در میدان درگیری نیاوریم!

درجای دیگر آوردند که: ” تعداد زیادی از عوامل فتنه در خیابانها توسط حرکت های خود جوش مردم، عقب رانده شده و مقابله با آنها ادامه دارد!” در این قسمت اولاً: اجتماع مردمی که درخواست راهپیمایی داده اند، غیر قانونی است و تجمع طرفداران جناح حاکم می شود ” خود جوش و مردمی! ” آنها که نیازی به مجوز ندارند! ثانیاً: این خبر بر کثرت دلالت دارد، تازه مقابله ادامه دارد. ثالثاً : من چیزی از خودجوش ندیدم، هر چه بود نیروی ضد شورش بود. من یک فراخوان راهپیمایی ندیدم، یک حرکت خود جوش در اعتراض به عدم صدور مجوز راهپیمایی آرام بود، اگر یگان ویژه به مردم حمله نمی کرد، هیچ اتفاقی نمی افتاد.

این‌‌ها دیده های من از تهران و برگی از خاطرات من است!۲۷ بهمن ۱۳۸۹ / مهدی خزعلی