۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه

سخنان برحق یک دانشجو در دانشگاه هنر


گیریم که پاک ترین و بی نظیرترین انتخابات عالم را برگزار کردید

گیریم که شما مدافع و مجری سرسخت قانون اساسی می باشید

گیریم که شما خیابان ها را به خاک و خون نکشیدید

گیریم شما قتل و غارت نکردید

گیریم شما بی گناهان را گناه کار و گناه کاران بی گناه را در بند نکردید

گیریم شما در بندنتان با در بندانتان هر آنچه خواستید نکردید

گیریم شما شکنجه نکردید
گیریم شما تجاوز نکردید

گیریم دادگاهتان داد را به تمامه اقامه کرده است

گیریم قاضی القضاتتان مظهر بارز عدالت علوی است

و احکام دادگاهتان یگانه نماد رافت اسلامی است

گیریم قبله تان کعبه ی آمال،اسلامتان اسلام ناب محمدیست و نمازتان نماز ظهر عاشوراست

و خمینی تان روح الله ترین تفسیر از همان که روزی گفت میزان رای ملت است

گیریم ما مشتی خس و خاشاک جاسوس انگلیس و آمریکا هستیم

گیریم ما آگاهانه و به عمد به منظور تاراج خون پدران و برادران شهیدمان شائبه ی تقلب در انتخابات را دامن زدیم

۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

مهدی خزعلی :تفنگ گراز کُش در خیابان آزادی !


«تغییر»: مهدی خزعلی : از گاردی مسلح  پرسیدم: ” این تفنگ چیست؟ دوران ما نبود!” گفت : ” شما کدام دوران بودید؟” عرض کردم: ” دوران جنگ! “  گفت : ” این تفنگ گراز کش است!

امروز هم خیابان های تهران پر از نیروهای ضد شورش بود، یگان موتوری و لباس شخصی ها و گاردی های سراپا زره پوش،  مثل همیشه بودند! اما یگان موتوری جدیدی با بادگیرهای آمریکایی اضافه شده بودند، یک تفنگ جدید هم آورده بودند که روز اول اسفند هم در دستشان بود، از گاردی مسلح  پرسیدم: ” این تفنگ چیست؟ دوران ما نبود!” گفت : ” شما کدام دوران بودید؟” عرض کردم: ” دوران جنگ! “  گفت : ” این تفنگ گراز کش است! ” هر چه بود تیرهای بزرگی داشت که ساچمه پخش می گرد و در آن واحد می توانست دهها پرنده را هدف قرار دهد!
چیز عجیب دیگری که امروز دیدم، تفنگ ژ ۳ دوربین دار بود، نمی دانم چرا تفنگ جنگی – آنهم دوربین دار – آورده بودند، راستش اول که تفنگ جنگی در دستان آنها دیدم، شک کردم، گفتم نکند از منافقین باشند و آمده اند تا باز صانع ژاله و محمد مختاری دیگری را ترور کنند! اما دیدم خیر، لباس فرم دارند و از نیروهای ضد شورش اند!  می گفتند که نیروهای ضد شورش با سلاح گرم نمی آیند، اما ظاهراً آمده بودند، خدا به خیر بگذراند!
مطلب جالب توجه دیگر این که با وجود آماده باش صد درصد و حضور پر تعداد  نیروهی ضد شورش، مردم به خیابان نیامده بودند، ظاهراً غافلگیری ۲۵ بهمن موجب شده است تا هر شایعه حضور را جدی بگیرند، مردم هم دست آنها را خوانده اند، نمی آیند و نمی آیند تا وقتی که خیال آقایان راحت می شود و همه اعلام می کنند ” فتنه تمام شد” به یکباره ۲۵ بهمن را می آفرینند و کاسه کوزه های آنها را در هم می ریزند!  به هر حال این قصه سر دراز دارد و هر روز بیشتر و بیشتر می شود، باز هم می گویم، راهش این نیست، بیراهه می روید، لجبازی با مردم آخر و عاقبت ندارد، بیایید پای حرف مردم و آنها را بشنوید، هنوز هم کورسوی امیدی برای اصلاح مانده است، هر چند بسیاری می گویند که دیگر دیر شده است و آب رفته را نتوان به جوی بازگرداند!
۵ اسفند ۱۳۸۹ /
مهدی خزعلی

این حسین که میرحسین است ( محمد رهبر )


 این حسین که میرحسین است

غروب  22 خرداد سال 88 اتفاقی در راه بود. نیروهای امنیتی به ستاد مرکزی میر حسین حمله کردند و چند نفری دستگیر شدند و این تازه وقتی بود که در حوزه های رای گیری مردم رای به دست ایستاده و با در بسته روبرو شده بودند . وزارت کشور حاضر به تمدید ساعات رای گیری نبود، ناظران نامزدهای اصلاح طلب هم از حوزه های انتخاباتی اخراج شده بودند. ساعت هفت شب ماموران وزارت اطلاعات به دهها نفر از خبرنگاران زنگ زدند و با تهدید گفتند حق ندارند هیچ خبر و گزارشی بدهند و مصاحبه ای با رسانه های خارجی کنند. خبر رسید که موسوی قرار است در روزنامه اطلاعات، کنفرانس خبری برگزار کند که نشد، ماند برای ساعت 11 شب. جایی نبود به جز دفتر "گفتمان مسلمانان" در خیابان جردن؛ گفتمان مسلمانان را میرحسین موسوی در سالهای دهه هفتاد بر پا کرده بود و آهسته و پیوسته آنچه در جامعه می گذشت را رصد می کرد و بیش از آنکه سیاسی باشد، فرهنگی و پژوهشی بود و مشاوران دوران انتخاباتش، بیشترینه از همین نهاد فرهنگی بودند.
 میرحسین آمد و اعلام کرد که بنابر گزارشهای واصله از تهران و شهرستانها، رای مردم با اوست و رییس جمهور ایران است. این در حالی بود که خبرگزاری فارس، هنوز کار به شمارش آرا نرسیده ، مدعی شد احمدی نژاد با 25 میلیون برنده است و دست او را بالا برد. با شمارش آرا، احمدی نژاد بدون رایی باطله در پیش بود، بگیر و ببند ها همزمان با شمارش آرا ادامه داشت ، شب از نیمه گذشته بود و دیگر احمدی نژاد را رییس جمهور می خواندند.
لباس شخصی ها در خیابانهای تهران حیدر حیدر گویان و هلهله کشان راه افتادند و بیش از آنکه شادمانی کنند، ترس را بر در و دیوار خانه ها می پاشیدند. ساعت 5 صبح شماره تلفنی اعلام شد که پیامی از میر حسین را به گونه خودکار اعلام می کرد، صدایی ضبط شده در آغاز سپیده می گفت که  میرحسین، تسلیم کودتا نخواهد شد. هنوزهیچ کس در خیابان نبود که میرحسین ایستاده بود.

یک بلندگوی دستی
آنچه برای میر حسین موسوی ماند، بلندگوی دستی بود و صدها هزار مردمی که 25 خرداد سال 88، میدان آزادی  تا امام حسین را پر کرده بودند. صدایش میان همهمه مردمی که می گفتند:" میر حسین پرچم ایرانِ من و پس بگیر" گم بود. گفت که "موسوی" مهم نیست و باید به مردم احترام گذاشت، دستش را مشت کرد و بلندترین دستِ افراشته خیابان شد. چه کسی باور می کرد مردی پس از بیست سال گوشه نشینی چنین شوری به پا کند؟
 اسفند سال 87 که حضورش با کناره گرفتن خاتمی و انداختن عبای سید بر دوش قطعی شد، بسیاری بر باختِ نخست وزیر دهه شصت، شرط بسته بودند. سخنور نبود و رسانه ای هم نداشت. موی سیاه سالهایِ شصت و تصاویر دورتر" برادر موسوی" که شلوار بسیجی می پوشید و با کت و شلواری ساده در ساختمانِ نخست وزیری می نشست، مثل پست نخست وزیری، به تاریخ پیوسته بود. موسوی در تمام بیست سال بعد، نه تصویرو نه صدایش به جایی  نمی رسید، تلویزیون حکومتی که می توانست بسیاری را که در انقلاب و جنگ نبودند به "السابقون" تبدیل کند به عمد از موسوی می گذشت. گاهی در اخبارِ مجمع تشخیص مصلحت نظام ، پیرمردی سپید موی با گردش دوربین از نظر می گذشت که میان سالگان می شناختنش و نشانی می دادند. اما جوانانی که تاریخ را در کتاب های دگرگونه مدارس خوانده بودند از نخست وزیر دوران جنگ جز چند خطی نمی دانستند، چه رسد به اینکه بدانند میرحسین موسوی در سالهای پیش از انقلاب از دایره روشنفکران، پای به مبارزه گذاشته و دوست عبدالعلی بازرگان بوده و از شوریدگان شریعتی و هم نشینان دکتر پیمان.
 زاده 11 اسفند سال 1320، با زهرا رهنورد که آن روزگار از شویش، شهرتی بیشتر داشت و مجسمه سازی بنام و زنی روشنفکر بود، ازدواج کرد. حزب جمهوری اسلامی جایی بود که موسوی را کنار آیت الله بهشتی نشاند و این مهندس معمار بیش از آنکه با آیت الله خامنه ای، خویشاوند دور و همشهریش پیوندی سیاسی داشته باشد، با روشنفکران و روحانیت انقلابی دمساز شد. شاید راز پشتیبانی بی حد بنیانگذار انقلاب از او هم در این بود که آیت الله خمینی  چندان امیدی نداشت تا اهل عمامه بتوانند کار اجرایی از پیش ببرند. وزارت خارجه موسوی در دولت رجایی کوتاه بود و رجایی و نخست وزیرش باهنر به کینه مجاهدین خلق دچار شدند و ریاست جمهوری به گونه ای اضطراری به حجت الاسلام خامنه ای رسید. میر حسین موسوی هم نخست وزیر شد و ماند.
آنگونه که در مناظره اش با احمدی نژاد می گفت دولتش توانسته بود در همان وقتی که آتش جنگ، پنج استان ایران رامی سوزاند و نفت ایران تحریم شده و به زیر 10 دلار سقوط کرده بود ، رزق و روزی مردم را به دستشان برساند. با این حال در همان دوران هم دشمن بسیار داشت، محافظه کاران روحانی و مکلاهای موتلفه اسلامی ، مجلس را علیه اش
شوراندند و نامه 99 نفر از نمایندگان مجلس به دست آیت االله خمینی رسید که عزل نخست وزیر را می خواستند.
 حجت الاسلام خامنه ای، رییس جمهور وقت  هم میرحسین را نمی خواست. دولت کار خود می کرد و بنابر قانون اساسی، چندان اختیاری با رییس جمهور نبود و میر حسین هم گویا در اداره  دولت، گفته های ارشادی امام جمعه تهران را به گوش نمی گرفت. خامنه ای گفته بود که آن نامه را 100 نفر نوشته اند و او نفر صدم است. هر چه بود باز هم نخست وزیر ماند و از جنگ و بمباران و شلمچه و خوزستان گذشت. درگذشت بنیانگذار دهه شصت را با خود برد و قانون اساسی اصلاح شده، قدرت را به رهبر تازه رسیده داد و جایی برای آخرین نخست وزیر نماند.

20سال حصر
میرحسین، مشاور دولت هاشمی و خاتمی بود؛ می توان حدس زد که مشاوره در نظام اداری ایران تا چه حد تشریفاتی است. در مجمع تشخیص مصلحت نظام هم حضوری داشت و شنیده شده که در مجمع و بعد از قتل های زنجیره ای نطق تندی کرد که طبق معمول انتشاری نیافت. بعد از توقیف گسترده مطبوعات در سال 79 هم بیانیه ای داد و این توقیف ها را "فله ای" خواند، اما دلِ میرحسین  جای دیگر بود ، فرهنگستانِ هنر که خود طراح ساختمانش بود و بعد از نامزدی اش برای ریاست جمهوری از آن هم بر کنار شد. در این بیست سال سکوت ، میر حسین به هنر و نقاشی و طراحی سرگرم بود و از پنجره خانه ای که کنار بیت رهبری است، آمد و رفت اهلِ ولایت را می دید و عبرتی می گرفت، کتابخانه پر و پیمانش که گرداگردِ پذیرایی و مبلمان مندرس و سادهِ آبی را گرفته است، نشان می داد که مهندس در این بیست سال بر لب جوی قدرت نشسته بوده و تاریخ می خوانده است. دوستانش نیز بیشتر از اهالی کناره بودند، مشاورانی که در قدرت جای نگرفتند و در همان دانشگاه روزگار می گذراندند یا به کار فرهنگی و انتشار کتاب سرگرم بودند؛ علیرضا بهشتی شیرازی که البته نسبتی با خاندان دکتر بهشتی ندارد و مدیریت روزنامه توقیف شده کلمه سبز با او بود از این جنس آدمهای پیرامونی میرحسین است . ساده پوش و قانع و با شلوار جین آبی ساده ای که یادآور حزب اللهی های روشنفکر و اهل تسامح دهه شصت بود. او با  تواضع  به روزنامه نگاران آمده به "کلمه سبز" می گفت که چیزی نمی داند و از "روزنامه جمهوری اسلامی" سالهای دور که در آن بوده، بسیاری چیزها تغییر کرده و کار به دست شماست.
 موسوی شاید همان بیست سال هم در حصری نامرئی بود، نه می توانست بلند حرفی بزند و نه می توانست به انتخابات بیاید. عسر و حرج میر حسین در دو انتخابات سال 76 و 84 در آمدن و پای به وادی انتخابات ریاست جمهوری نهادن، شاید به همین باز می گشت که دستهای بیت نمی گذاشت که بیاید. اما در سال 88 وضع به گونه ای دیگر بود. میر حسین در مناظره با احمدی نژاد گفت که احساس خطر کرده است برای ایران و کارد به استخوانش رسیده و آمده است.

پشت حصار های بیت
کوچه فردوسی خیابانِ کارگرِ جنوبی، در حصار امنیتی بیت رهبری است ، حتی در روزهای عادی هم باید از گیتِ امنیتی پاستور گذشت تا به خانه موسوی رسید. این خانه یادگار سالهای جنگ است و همسایگانش جنتی و خزعلی بوده اند که سالهاست به جای خوش و آب و هوایی رفته اند و میر حسین همان جا مانده است. پس از تظاهرات 25 بهمن ماه، حصارهای آهنین، کنار خانه میرحسین برپا کرده اند. حتی دختران موسوی را به خانه راه نیست ، دخترش در مصا حبه ای چند روز پیشتر از انتخابات سال 88 گفته بود که اگر اسلحه را بر شقیقه موسوی بگذارند ، پدرش از راهی که برگزیده باز نمی گردد.
 میر حسین موسوی در حصر است. در دوسالی که گذشت او پیش از هوادارانش از همه حقوقی که داشت محروم شد، بیش از یکسال است که حقوق میرحسین قطع شده  و به ناچار تابلوهای نقاشی را فروخت و از آن سو خواهر زاده اش در روز عاشورا ترور شد. میر حسین بدون هیچ رسانه ای توانسته صدایش را از کنار بیت رهبری به گوش مردم برساند، بیانیه های موسوی لحنی دارد از آرمانهای انقلاب 57 که تازه است؛ انگار که از همان بهمن می آید و با همه اتفاقاتی که از سر گذرانده، هنوز بنیانگذار را دوست می دارد.
 جالب اینکه طرفداران هم توانسته اند تفکیکی کنند، بین میر حسین موسوی مقاوم و آزادیخواه و آنچه که دوست دارد. کاربری در بالاترین نوشته بود که "میر حسین، دوستت داریم ولی نمی خواهیم به آرمانهای امام راحلت بازگردیم ".
  میرحسین توانسته است در قلب هوادارانش که به خیابان می زنند، جای گیرد. فریاد های هواداری از میر حسین با "یا حسینِ" خونین مردم در عاشورای سال 88 گره خورد و نشان  داد که نام نخست وزیر قدیمی ، تقدسی یافته است. بااین همه میر حسین نخواسته تا نام رهبر جنش رابر خود نهد وتنها به همراهی همیشگی سبزها خرسند است؛ اگر حصارهای آهنین بگذارد.
 خانه ای دوست داشتنی، روبروی بیت رهبری ایستاده است، محافظان بیت، حتی اجازه حضور لباس شخصی های مطمئن را هم در آن نواحی و به خونخواهی نمی دهند ، اما شاید آزادی این خانه، "بیت" را به حصری ابدی دچار کند.  

۱۳۸۹ اسفند ۱, یکشنبه

گزارش دکتر خزعلی از وسط تظاهرات 25 بهمن


بیطرفانه و بعنوان یک ناظر یا خبرنگار، یا کسی که دفتر کارش در قلب حادثه است، بگویم: «اگر برخورد نمی شد، جمعیتی مثل 25 خرداد 88 تشکیل می شد، اما با توجه به گستردگی خیابان‌های درگیر، می توان آنرا میلیونی برآورد کرد. سایت های جناح حکم نظیر تابناک، نوشتند: حضرات به راهپیمایی از پشت کامپیوتر مشغولند و سطح شهر آرام است. همه بر قلیل و ناچیز بودن تعداد تظاهر کنندگان و غیر قانونی بودن آن اصرار داشتند.

یکی از همین سایت ها نوشته بود که تظاهر کنندگان با ظاهری زننده و قبیح به عنوان روز ولنتاین (روز عشق) با ماشین های لوکس و گران قیمت آمده بودند! ولی آنچه ما دیدیم پیاده بود، عقل سلیم حکم می کند که ماشین – آنهم لوکس و گرانقیمت – را در میدان درگیری نیاوریم!

درجای دیگر آوردند که: ” تعداد زیادی از عوامل فتنه در خیابانها توسط حرکت های خود جوش مردم، عقب رانده شده و مقابله با آنها ادامه دارد!” در این قسمت اولاً: اجتماع مردمی که درخواست راهپیمایی داده اند، غیر قانونی است و تجمع طرفداران جناح حاکم می شود ” خود جوش و مردمی!” آنها که نیازی به مجوز ندارند! ثانیاً: این همین نوشته هم بر کثرت جمعیت دلالت دارد و ادامه مقابله. ثالثاً : من چیزی از خودجوش ندیدم، هر چه بود نیروی ضد شورش بود. من یک فراخوان راهپیمایی ندیدم، یک حرکت خود جوش در اعتراض به عدم صدور مجوز راهپیمایی آرام بود.  

شهر خلوت تر از همیشه بود، صبح به منزل پدر رفتم، درخیابان ولیعصر و میدان تجریش و شریعتی و پاسداران حتی یک پلیس هم دیده نمی شد، خیلی عجیب بود، با خود گفتم لابد همه را برده اند خیابان انقلاب و آزادی!

ساعت ۲ برگشتم، در مسیر از مقابل دانشگاه تهران و میدان انقلاب گذشتم، خبری نبود، سر گذر ها تعدادی نیروی انتظامی ایستاده بودند، از گارد و موتور سواران هم خبری نبود
ساعت ۳ گروههاو دستجات چند نفری از همه خیابان‌های منتهی به انقلاب و آزادی سرازیر بودند، از گام‌های محکم و استوارشان می شد فهمید که به کجا می روند. دوستی آمد و با موتور او تا فردوسی رفتیم، پیاده روی شمالی خیابان انقلاب مملو از جمعیت شده بود که با سرعت به سمت آزادی در حرکت بودند، با سکوت مطلق، گویی که پی کار خویش می روند، تمام میدان انقلاب و خیابان های انقلاب و آزادی و … مملو از نیروهای ضد شورش و موتوری های بسیجی شده بود، صدای چق چق شوکر ها برای ایجاد رعب بلند بود، اما مردم آرام و بی صدا در پیاده روها در حرکت بودند!
به یکباره حمله چماق بدستان به مردم بی دفاع و آرام شروع شد، ساعت شلوغی میدان بود، در میان جمعیت رهگذران بی تقصیر و غیرسیاسی هم بودند، اما نیروهای ضد شورش قربه الی الله تر و خشک را با هم می سوزاندند! خودم را جای آنها گذاشتم، واقعاً کار دشواری است، تصور کنید، می خواهید به کسی حمله کنید که آرام و مظلومانه از کنار پیاده رو می گذرد، نه شعاری و نه حتی عکس العملی! خواهید دید که کار سختی است، پس قبل از حمله قدری دور برمی داشتند و عربده می کشیدند تا مردم بترسند و فرار کنند و قدری وجدانشان آسوده شود که اینها مخالفند و برای مقابله آمده اند، باز هم مردم مقابله نمی کردند!

دستور داشتند که این راهپیمایی را در تقاطع ها قطع و آن ها را به داخل فرعی ها بفرستند، نگران جمع شدن این افراد در میدان آزادی(التحریر) بودند، جمعیت به اجبار به داخل خیابان های فرعی کشیده می شد، عربده ها و باتوم ها از ۳۰ خرداد ملایم تر بود! نیروهای گارد موتورسوار هم کمتر بودند، بیشتر بسیجی ها بودند. برایم جالب بود، بین موتور سوارها ماسک پخش می کردند، دیدم عجیب است، آنها که مستظهر به باتوم و شوکر و سلاح و گاز اشک آور و قوای مسلح و قوای قضائیه و مقننه و مجریه و ولایت هستند، از چه می ترسند؟ چرا رو می پوشانند؟ و در مقابل مردم بی دفاعی که در معرض اتهام محاربه و اعدام هستند با دست خالی و بدون روبند می آمدند!
در ۳۰ خرداد و عاشورا رسم بر این بود که گاز اشک آور را در جلوی جمعیت می زدند تا به سمت عقب فرار کنند، اما امروز همزمان یک گاز در جلوی جمعیت می زدند و گازی در انتهای جمعیت، تا افرادی که فرار می کنند نیز بسوزند! وارد خیابان جمالزاده شدم، اینجا غلظت گاز اشک آور بالا بود، به دنبال آتشی می گشتم تا تسکین سوزش گاز باشد، وارد سوپری شدم و او فندکی اهداء کرد و هر چه کردم پول آن را نگرفت. دستمال کاغذی در جیب داشتم، آنرا آتش زده و در برابر چشمانم گرفتم، کمی بهتر شد، اما افاقه نکرد.

از خیابان نصرت وارد اسکندری شمالی شدیم و به سمت بیمارستان امام خمینی رفتیم، آنجا سطل زباله ای را آتش زده بودند، رفتم تا صورتم را در برابر آتش بگیرم تا قدری تسکین یابد، جمعیت که ظاهر مرا دید، به یکباره مشت ها را بسوی من تکان داده و شعار ” مرگ بر دیکتاتور” سر دادند، نمی دانم چه شد، همراهم غیب شد، شاید ترسید یا سوخته بود – می گفت جانباز شیمیایی است و تحمل گاز ندارد – کمی به آقایان که مرا با دیکتاتور اشتباه گرفته بودند خندیدم، خنده مرا شناختند، و مرا در آغوش گرفتند و بوسیدند، عذر خواهی می‌کردند، از آنها خدا حافظی کردم ، رفیق موتوری هم که غیبش زده بود، پس پیاده به خیابان قریب رفتم. اینجا همیشه مرکز تظاهرات است، مقابل دفتر ما یکی از میدان های کارزار است، گاهی دست مردم است و گاهی دست بسیجی ها، پارسال شیشه ها و دوربین های دفتر را گاردی ها خرد کردند، یگان ویژه موتورسوار می‌رفت و با باتوم معظم آینه ماشین ها را خرد می کرد، ما هم از داخل دفتر این چوگان بازی با موتور را نظاره می کردیم، اما امسال دیگر بنا نداشتند به اموال مردم لطمه بزنند.

با حمله بسیجی ها، مردم یک چهارراه بالاتر رفتند و بسیاری هم به داخل خانه ها و شرکتها پناه بردند، حال ما از نزدیک نظاره گر بسیج شده بودیم، عربده می کشیدند، اما در رفتن سستی می کردند، یک بسیجی نوجوان – ۱۴ یا ۱۵ ساله – آمد و فکر کرد من با این ریش سر دسته چماقداران هستم، گفت: آقا بالا دارند شعار می دهند، به بچه ها بگید بیایند بالا! ” قدری به قد و بالای او نگاه کردم، یاد دوران جنگ افتادم، من هم وقتی اولین بار جبهه رفتم، مثل او مو در صورت نداشتم! اما من با صدام می جنگیدم با کسی که به سرزمینم تجاوز کرده بود، من هم یک بسیجی بودم، اما هرگز بر مردم تیغ نکشیدم! در فکر خویش غوطه ور بودم که بسیجی نوجوان بخت برگشته، فهمید که خطا رفته و سراغ ابوالریش دیگری رفت و از او برای چهارراه بالا کمک خواست، کمی بعد بسیجی دیگری آمد و فریاد می زد که آقا دارند می زنند، کمک بفرستید، همه روی موتورها نشسته بودند و می ترسیدند جلو بروند، آنکه ریشش بلند تر بود – یک قبضه یا بیشتر – و سمت فرماندهی داشت، فریادی کشید و با مشت آنها را راهی چهارراه نصرت کرد! بگذریم این ماجرا تا پاسی از شب ادامه داشت و صادقیه و پونک زودتر شروع و دیرتر تمام شد. چندین بار صدای تیراندازی شنیده شد و مردم می گفتند: ” دارند تیر اندازی می کنند و فرار می کردند.

من با موتور بسیاری از مناطق درگیری را بازدید کردم، از نزدیک با مردم و نیروهای ضد شورش صحبت کردم، خیلی گاز اشک آور نوش جان کردم ، فرزندم هم در مسیر دانشگاه تا خانه باتوم خورد، بیطرفانه به عنوان یک ناظر یا خبرنگار، یا کسی که دفتر کارش در قلب حادثه است، بگویم: «اگر برخورد نمی شد، جمعیتی مثل ۲۵ خرداد ۸۸ تشکیل می شد، اما با توجه به گستردگی خیابان‌های درگیر، می توان آنرا میلیونی برآورد کرد.»

اما سایت های جناح حکم نظیر تابناک، ابتدا تیتر نوشتند: ”راهپیمایی از پشت کامپیوتر” و اضافه فرمودند که: ”حضرات به راهپیمایی از پشت کامپیوتر مشغولند و سطح شهر آرام است” کمی بعد گفتند ۱۰۰ نفر آمدند و دیگری تا ۱۰۰۰۰ نفر را اقرار کرد و سومی تا دهها هزار نفر را اعلام کرد، اما همه بر قلیل و ناچیز بودن تعداد تظاهر کنندگان و غیر قانونی بودن آن اصرار داشتند.

یکی دیگر برای تحریک مردم نوشته بود که تظاهر کنندگان با ظاهری زننده و قبیح به عنوان روز ولنتاین (روز عشق) با ماشین های لوکس و گران قیمت آمده بودند! ولی آنچه ما دیدیم پیاده بود، عقل سلیم حکم می کند که ماشین – آنهم لوکس و گرانقیمت – را در میدان درگیری نیاوریم!

درجای دیگر آوردند که: ” تعداد زیادی از عوامل فتنه در خیابانها توسط حرکت های خود جوش مردم، عقب رانده شده و مقابله با آنها ادامه دارد!” در این قسمت اولاً: اجتماع مردمی که درخواست راهپیمایی داده اند، غیر قانونی است و تجمع طرفداران جناح حاکم می شود ” خود جوش و مردمی! ” آنها که نیازی به مجوز ندارند! ثانیاً: این خبر بر کثرت دلالت دارد، تازه مقابله ادامه دارد. ثالثاً : من چیزی از خودجوش ندیدم، هر چه بود نیروی ضد شورش بود. من یک فراخوان راهپیمایی ندیدم، یک حرکت خود جوش در اعتراض به عدم صدور مجوز راهپیمایی آرام بود، اگر یگان ویژه به مردم حمله نمی کرد، هیچ اتفاقی نمی افتاد.

این‌‌ها دیده های من از تهران و برگی از خاطرات من است!۲۷ بهمن ۱۳۸۹ / مهدی خزعلی

ایران؛ پس از اول اسفند ؛ محمدجواد اکبرین


تجربه اول اسفند، جنبش سبز و حکومت را وارد مرحله تازه‌ای کرده است:

الف) سبزها؛ استراتژی تجمع غیرمتمرکز، اعتراض متمرکز

سبزها این بار مسیرها را مبهم و متغیر اعلام کردند تا حکومت، نگران همه جا باشد و از قدرت آسیب‌رسانی‌اش به مردم کاسته شود. تجمع غیر متمرکز مردم در عین اینکه صدای اعتراض را نه در یک خیابان بلکه در گستره‌ی شهر تهران و شهرهای مختلف کشور منتشر کرد بلکه با ناآرام کردن سراسر کشور و آماده‌باش سپاه در همه شاخه‌هایش، حضوری پرفائده اما کم‌هزینه را تجربه کرد.
از سوی دیگر همه گزارش‌های مکتوب و تصویری از تجمعات پراکنده و پرشمار از اول اسفند، حاکی‌ست که شعارها بر محور "اعتراض متمرکز" به دیکتاتوری سید علی خامنه ای متمرکز بوده است. این نشان می‌دهد که افکار عمومی دریافته که باید از این پس، نوک حمله اعتراض‌ها و نقدها را متوجه فساد اخلاقی، سیاسی و مالی رهبر جمهوری اسلامی کند.

معنای شعار فراگیر "مبارک، بن‌علی، نوبت سیّد علی" این است که مطالبات مشخّص و صریح جنبش سبز که در بیانیه هفدهم میرحسین موسوی آمده است با شکستن خامنه‌ای به عنوان "مجسمه‌ی واقعی استبداد دینی" به ثمر خواهد رسید.

احمد توکلی رئیس مرکز پژوهشهای مجلس، درست در همان روز که مردم اول اسفند را تجربه می‌کردند در مجلس اعتراف کرد که با تدبیر جنبش سبز "...فرصت پیوند ملت ایران با انقلابهای منطقه آسیب دید و رسانههای خارجی دچار تحلیل اشتباه شدهاند و میگویند چه فرقی میان ملت ایران و مصر در مخالفت با حکومتهایشان است؟ و میخواهند جوانان را تحریک کنند".(خبرآن‌لاین)

ب) سبزها؛ ایستادن و خواستن پیوسته

غروب روز یکشنبه اول اسفند در حالی که هنوز عزاداران هفتم شهدای 25 بهمن در خیابان‌ها بودند مشاور عالی مهدی کروبی با سپاس از "حضور و شعارهای تحسین‌برانگیز" مردم، از "برنامه شورای هماهنگی راه سبز امید برای ادامه تجمعات" خبر داد.
اتفاق نظر همه گروههای سیاسی خواهان اصلاح و تغییر در داخل و خارج کشور در اول اسفند پایان یک تجربه نبود بلکه آغاز یک "ائتلاف فراگیر" بود که موفقیت آن در گرو حرکت پیوسته و ایستادن حداکثری بر مطالباتِ حداقلی جنبش سبز یعنی "برگزاری انتخابات آزاد" و "آزادی همه زندانیان سیاسی" است.

ج) حکومت؛ استراتژی تولید دروغ و قلب واقعیت

کیهان آمار راهپیمایانی که بعد از نمازجمعه هفته گذشته، خواستار اعدام رهبران جنبش سبز شدند را "دهها میلیون نفر" می‌خواند. مدیر مسئول کیهان، شهید صانع ژاله را مُخبر و جاسوس کیهان معرفی می‌کند تا تصویر دیدارش با مرحوم آیت الله منتظری (معمار وحدت شیعه و سنی) را توجیه کند. خبرگزاری فارس ارگان سپاه، عصر یکشنبه می‌گوید: : "تهران در آرامش کامل است و هیچ خبری نیست و مردم در حال خرید عید هستند و شیرینی پخش می‌کنند". اما ساعتی بعد می‌گوید: "سردار رادان از میان آشوبگران، بمب دست‌ساز کشف کرده و فائزه هاشمی در حال دعوت مردم به آشوب، دستگیر شده است".
مهم این است که در لحظه حادثه، دروغ مناسب تولید شود تا از "ضربِ مهلک واقعیت" کاسته شود و حکومت، فرصتی برای بازیافت خود و تولید دروغی اطمینان‌بخش‌تر برای مخاطبانش داشته باشد.

د) سپاه؛ تاکتیک "تظاهرات پیشگیرانه‌ی نظامیان"

در سالهای اخیر، هرگاه که قرار بود رهبری در جمع دانشگاهیان حاضر شود و حضور و گفتگوی آزاد با دانشجویان را به عنوان گواه وجاهت و مقبولیت‌اش به رخ مردم و دنیا بکشد، سپاه حفاظت ولیّ امر با همکاری بسیج دانشجویی از شب قبل، تمام سالن سخنرانی رهبری را از خودی‌ها پر می‌کرد تا غیرخودی‌ها صبح هنگام، پشت در بمانند و از بیرون سالن، محضر آقا را درک کنند تا مبادا صدای اضافی آنها گوش معظم‌له را بیازارد و اگر هم برخی غیرخودی‌ها به داخل راه یابند و بخواهند صدایی به اعتراض بلند کنند صدای‌شان در طنین صدای دانشجویان پیرو ولایت گم شود.
اکنون جمهوری اسلامی، آن تاکتیک را در خیابان‌ها تجربه می‌کند و چنان نظامیان (اعم از رسمی و لباس شخصی) را به خیابان ها و پیاده‌روها گسیل کرده است که قبل از شکل‌گیری تظاهرات مردم، تظاهرات نظامیان شکل بگیرد و تصویر مخوف این تظاهرات، مردم را از هرگونه تجمع و شعار منصرف کند و البته گزارش‌های صوتی و تصویری اول اسفند نشان می‌دهد که در این تاکتیک نیز ناکام مانده است.
فرزند یک روحانی عالیرتبه نظام، از حضور یکصدهزار نیروی تحت امر سپاه در خیابان‌های سراسر تهران خبر می‌دهد تا صدای چکمه‌های‌شان فاصله‌ میان سرنوشت بن‌علی و سیدعلی را اندکی طولانی‌تر کند.

۱۳۸۹ بهمن ۲۹, جمعه

آغاز تاریخ مستقل جنبش سبز ■ محمدجواد اکبرین

حالا دیگر هم رسانه‌های دنیا تهران را با 14 فوریه و 20 فوریه می‌شناسند و هم ایرانیان 25 بهمن و اول اسفند را زمزمه و زندگی می‌کنند.
در این ششصد و چند روز که از آغاز جنبش سبز گذشت تاریخ جنبش در “ذیل تاریخ جمهوری اسلامی” تعریف می‌شد ؛ مشارکت در انتخابات 22 خرداد 88، اصلاح طلبی و تغییرخواهی در متن نظام بود تا راه تغییر از صندوق های رأی بگذرد و تجربه انقلابی آمیخته با خشونت تکرار نشود.
از راهپیمایی 25 خرداد که بگذریم اعتراض‌های پس از انتخابات در مناسبت‌های تاریخی درون نظام دنبال می‌شد و استفاده از بستر راهپیمایی روز قدس و 22 بهمن فرصتی بود که نظام می‌توانست غنیمت بشمارد و اعتراض‌ها را در ذیل تاریخ خود بشنود؛ چنین نشد تا نوبت به 25 بهمن 89 رسید.
از این تاریخ، جنبش سبز از زبان نمادهایش میرحسین موسوی و مهدی کروبی اعلام کرد که دیگر در ذیل تاریخ جمهوری اسلامی خود را تعریف نمی‌کند بلکه تاریخ مستقلی را آغاز می‌کند که صفحات نخست تقویم آن در 25 بهمن و اول اسفند ورق می‌خورد و این تازه دیباچه‌ی دفتر است.
اینک جنبش سبز، تاریخی رویارو و هم‌عرض با نظام را به پیش می‌برد و اگر صدای این فصل و نسل نیز شنیده نشود فصلی دیگر که دیر نخواهد رسید تاریخ سبز، نه در ذیل و عرض بلکه در صدر تاریخ جمهوری اسلامی تعریف خواهد شد و روزهای تاریخی نظام به تاریخ خواهند پیوست.
انقلاب بهمن 57 همان چیزهایی را می‌خواست که خاورمیانه امروز می‌خواهد؛ آرمان‌هایی که پس از سه‌دهه دوباره تکرار می‌شوند. فاصله‌ی 22 بهمن تا 25 بهمن تنها سه روز نیست! بلکه سه دهه انتظار برای آمیختن با عروس آزادی و کرامت انسان است
حضور صبورانه و نجیبانه در ذیل تاریخ نظام در بیش از یکسال و نیم گذشته، پیامدی ارزشمند داشت؛ این دوره با همه هزینه‌های گران و سکوت های تلخ‌اش توانست حتی خوش‌باوران مردّد را نیز با جنبش همراه کند تا باور کنند که این نظام جز زبان اسلحه و کلید زندان نمی‌شناسد و حاضر است صداهایی که از طنین گلوله بلندترند را به هر قیمتی خاموش و سرمایه‌های بزرگش را یک به یک، حراج کند و دوستانش را از خود براند؛ این نکته‌ای است که نه تنها طیف عظیمی از اصحاب تردید در داخل کشور دریافته‌اند و به جنبش پیوسته‌اند بلکه تحلیل‌گران منطقه‌ای را هم هشیار کرده است تا آنجا که “جهاد الخازن” تحلیل‌گر فلسطینی‌تبار و روزنامه‌نگار برجسته جهان عرب، پس از راهپیمایی 25 بهمن تهران می‌نویسد: «نوجوان که بودم کتابی به نام “چگونه می‌توان دوست یافت و در مردم نفوذ کرد” را مطالعه می‌کردم. امروز حاکمیت ایران مشغول نوشتن کتابی است با عنوان “چگونه می‌توان دوستان را از دست داد و مردم را به نفرت رساند؟”
اینک، در آغاز تاریخ جدید و مستقل جنبش سبز، معتقدان به اصلاح‌پذیری نظام که “اجرای بی‌تنازل قانون اساسی” را توصیه کرده و می‌کنند نیز به این نتیجه رسیده‌اند که قانون اساسی دیگر یک استراتژی نیست بلکه یک تاکتیک برای گذار از وضع موجود است تا بتوان با تمسک و اصرار بر آن مانع هرج و مرج شد و از طریق برگزاری انتخابات آزاد، قانون اساسی را تغییر داد. میرحسین موسوی در دیدار روز 30 مرداد 89 با گروهی از دانشجویان تشکل “ائتلاف برای تغییر” نکته‌ی نغزی داشت که مراد امروز او از اجرای بی‌تنازل قانون اساسی را روشن می‌کند؛ آن روز موسوی در پاسخ به پرسشی درباره ضرورت تغییر قانون گفته بود:
” ما بیشتر از اینکه به دنبال تغییر قانون اساسی باشیم به دنبال ایجاد شرایطی هستیم که امکان تغییر در قانون اساسی از طریق مردم فراهم شود. در قدم اول ما خواهان انتخابات آزادیم. پذیرفتن برگزاری انتخابات آزاد خود باعث ایجاد تغییرات وسیع در سیستم می‌شود. این مانند بازی دومینو است که حرکت اول این بازی برگزاری “انتخابات آزاد” است. این چیزی است که تا آخرین مهره در این بازی را به حرکت وامی دارد و همه چیز را تحت تاثیر قرار می‌دهد و عوض می‌کند.”
و سرانجام بیانیه هفدهم موسوی، هشدار نهایی موسوی به حکومت بود:
“همواره به اینجانب و دوستان گفته می‌شد که اگر شما اطلاعیه ندهید مردم به خیابانها نخواهند آمد و آنان از اعتراضات و مطالبات خود دست برخواهند داشت و آرامش به کشور برخواهد گشت. بنده به عنوان یک همراه جنبش عظیم سبز مردمی با این نظر موافق نبودم و می‌اندیشیدم که تا اصلاحات لازم با تکیه براصول روشن که می‌توان آنها را از قانون اساسی استخراج کرد صورت نگیرد ، آب رفته به جوی باز نخواهد گشت”.
در بیانیه هفدهم، “اصلاحات لازم با تکیه بر اصول روشن” اسم رمز آغاز همان بازی دومینو بود.
تلقی تاکتیکی از قانون اساسی اما هرگز به معنای نفی انقلاب اسلامی نبود و نیست؛ از نظر نمادهای جنبش سبز، آرمان‌های 25 خرداد تا 25 بهمن امتداد همان آرمان‌های انقلاب اسلامی است و مگر جز این است که هرگز انقلاب 57، انقلابی برای رسیدن به ولایت فقیه نبود؛ در کدام سند از اسناد انقلاب 57 نامی از ولایت فقیه برده شده است؟
انقلاب بهمن 57 همان چیزهایی را می‌خواست که خاورمیانه امروز می‌خواهد؛ آرمان‌هایی که پس از سه‌دهه دوباره تکرار می‌شوند. فاصله‌ی 22 بهمن تا 25 بهمن تنها سه روز نیست! بلکه سه دهه انتظار برای آمیختن با عروس آزادی و کرامت انسان است.